
میثم سعیدی و حرفهای تازهاش، در صورت و ظاهر، گویا ایرادی ندارد. با همین لایههای نهان و آشکار قانون و منطق و سفسطه، بهراحتی قابل دفاع است. لااقل بار حقوقی ندارد. اما در لایههای عمیقتر — آنجا که پای درونیات و وجدان و نگرشها به میان میآید — روایتگر دردهای بزرگی است.
به گزارش روز نو همین که باور دارند به هیچ جا بدهکار نیستند، آغاز سراشیبی است؛ و همین که دردشان این است که از روزی که آمدهاند شستا، دیگر همان «خارج رفتن» هم برایشان مهیا نشده — یعنی جنس دنیای او، دغدغهها و آمال و آرزوهایش، و نهایتاً تدبیرهایش، مال دنیای دیگری است. دنیایی که به کارگر و شهروندان زیر خط فقر و اینجور چیزها ربطی ندارد. فاصلهای نجومی دارد با اهالی زیرمجموعهاش.
میگویند به هیچ کس و هیچ جا بدهکار نیستند؛ و اتفاقاً او فراموش کرده است که یک ابربدهکار است. به مجموعهای بسیار بزرگ و عظیم؛ و آن، ملتی است که شستا با قطرهقطرهٔ پولشان درست شده؛ و چشمانتظار اتفاقی مؤثر در آناند. ریاستش با میثم سعیدی است، اما بدهیاش و خرج و مخارجش با ملت. اتفاقاً او و امثال او هنوز بدهکار ملتاند؛ که یا در دولتها بودهاند، یا در مجلسها؛ و سهم دارند بر آنچه امروز بر ملت میگذرد. در هر سِنت دلاری که بالا میرود... در هر قیمتی که روی مواد غذایی میرود... و در هر نفری که به آمار زیر خط فقر کشیده میشود — بدهکاران بسیاری نامآشنایند.
رئیسِ ما و پدری مسئول برای خانواده
میثم سعیدی به گمانم نمونهای است از همان روسایی که «رئیس بودن» برایشان نه ابزار، که هدف و احتمالا هوس است؛ و چه بسا بیش از دیگران بر عوارض و تبعات ریاست خود نیز واقفاند. آنچنان که گویی در آینهای نیمهروشن، ضعفها و ویرانیهای احتمالی مدیریت خویش را میبیند؛ و همچون پدری مسئول، خانواده و فرزندانش را از دایرهٔ ترکشهای تصمیمات خود بیرون برده است، تا مبادا گرد آسیب مدیریتش بر دامان عزیزانش بنشیند.
او برای من و شما تنها «رئیس» است؛ و از این جایگاه یک قدم هم فروتر نمیآید. اما در قبال خویش و خانوادهاش، بهراستی مسئول است. از همینروست که پدرانه و مسئولانه، خانواده را از میدان جنگ و تورم و آشوب مدیریتها دور کرده است؛ و از دوردست، از تهران تا سوئد نظارهگر است.
اما برای شهروندانی که ایستادهاند — یا ناچار به ایستادگیاند — و با حداقل حقوق کارگری، دلاری هزینه میکنند، همان حکم «رئیس» را دارد؛ و فرق این دو، فرقِ آسمان و زمین است. کاش کسی به اینان بگوید که آنچه امروز پشت آن نشستهاند، میزِ مسئولیت و وظیفه است. نه میزِ ریاست و حکمرانی.
اساساً چرا باید منِ شهروند، مالیات بدهم؟ هزینه کنم؟ و اختیارات هم واگذار کنم؟ تا دیگری بیاید و بر دوشم بنشیند و حکم براند؟
همینجاست که مرز میان مسئولیتگریزان و ریاستمشتاقان آشکار میشود. این مدیران هیچگاه اعصابشان به هم نمیریزد. مگر آنجا که تیری بخواهد بر چشم اسفندیارشان بنشیند.
آنکه عزیزانش از گزند تصمیماتش و عوارض آن در اماناند، و از دور حواسش به زیستن آنهاست — کی و کجا دلش برای کارگر و کارمند و عزیزان آنها خواهد سوخت؟
خارج رفتن مشکلی ندارد!
از اقامت خانواده در خارج یا همان اروپا و کشور سوئد سخن گفتهاند. همچنین گفتهاند خارج رفتن مشکلی ندارد. حرف، متین است. آیا هر جایزی، در هر حالتی رواست؟ به طلاق میماند. حلال است. اما ناروا.
ایشان بیگمان میتوانند با تکیه بر قانون و استدلال و… پاسخ خیلیها را بدهند و بگذرند. اما اتفاقاً پس از آن، پردهٔ تازهای از ریاستطلبی و حکمراندن بر دیگران بالا میرود.
آنکه از استخر بیرون آمده، تا ساعتها دیگران را هم خیس میبیند؛ و این همان نقطهٔ آغاز عدم درک است. برای چنین رئیسی، دنیای کارگر دیگر مفهومی ندارد و غیرقابل درک است. از نگاه او، حتی کارگر زیردستش امروز صبح که سر کار آمده، نخست دلارها و رمزارزها را برای خانوادهٔ خارجنشینش ارسال کرده. با رانندهٔ شخصی سر کار حاضر شده؛ و پس از ساعت کاری هم قرار است به دیدن خانواده برود و هوایی تازه کند.
در نهایت، این حق ایشان است — و دیگر مدیران و خانوادهشان — که هر کجا بخواهند زندگی کنند؛ و به هر نحوی از دایرهٔ مدیریتشان دور باشند. اما به همان اندازه، و چه بسا بیشتر، ملت نیز حق دارند که بگویند: «با شما چیزی از ما درمان نخواهد شد.»
شما میتوانید عدد و رقم بسازید. اعشار بزنید؛ و استدلال کنید که مثمر ثمر بودهاید. اما دوای دلِ شهروند من روی نقشهها و نمودارهای شما نیست. حالِ من در بازارهاست. در میوهفروشیها. در همهٔ آن جاهایی که نگاه میکنم و رد میشوم؛ و هر چه بیشتر تلاش میکنم به دستشان بیاورم، دورتر از پیش میشوم. ما و شما که برای آرمانها انقلاب کردیم، حال چرا از این فضا، خانواده تان را بی نصیب میگذارید؟ حیف نیست برادر؟!