برترینها-محمد تقیزاده: قسمت اول سریال «استخوانسوز» به کارگردانی مجید اسماعیلی در فیلمنت منتشر شده است؛ مجموعهای که از همان عنوانبندی، مخاطب را با این انتظار روبهرو میکند که قرار است با قصهای پرپیچوخم و سرشار از موقعیتهای پیشبینیناپذیر مواجه شود. بااینحال، آنچه در نخستین برخورد با سریال جلب توجه میکند، صرفا وعده یک داستان پرکشش نیست؛ بلکه شیوهای است که سازندگان برای ورود به جهان اثر انتخاب کردهاند.

«استخوانسوز» در قسمت اول، بیش از آنکه بخواهد با نمایش چهرههای آشنا یا تکیه بر جذابیتهای بیرونی مخاطب را جذب کند، بر ظرفیت خود قصه و موقعیتهای دراماتیک آن تکیه دارد؛ انتخابی که در فضای امروز نمایش خانگی ایران قابل تأمل است.
نخستین نکته قابل توجه، ترکیب عوامل و بازیگران سریال است. مجید اسماعیلی در این مجموعه، همزمان در جایگاه نویسنده، کارگردان و یکی از بازیگران اصلی حضور دارد؛ فیلمسازی که مخاطبان تلویزیون او را با سریال «گیلدخت» به یاد میآورند. در کنار او، نامهایی چون فرهاد قائمیان و شقایق فراهانی نیز در فهرست بازیگران قرار دارند. بااینحال، نکته جالب قسمت نخست این است که همه این چهرهها از همان ابتدا در برابر دوربین قرار نمیگیرند. گویی سازندگان ترجیح دادهاند معرفی جهان داستان و شکلگیری نخستین گرههای آن را بر رونمایی فوری از بازیگران مقدم کنند؛ تصمیمی که خود میتواند به بخشی از منطق تعلیق اثر تبدیل شود.
در بسیاری از تولیدات نمایش خانگی، حضور بازیگران شناختهشده یکی از مهمترین ابزارهای جلب توجه مخاطب است. این رویکرد بهخودیخود ایرادی ندارد؛ ستارهها میتوانند به یک اثر اعتبار اولیه بدهند. اما گاهی همین وابستگی به نامها، اهمیت قصه را به حاشیه میراند و تماشاگر بیش از آنکه درگیر جهان اثر شود، منتظر دیدن چهرههای آشنا میماند. قسمت اول «استخوانسوز» دستکم در نقطه شروع، مسیر دیگری را امتحان میکند: ابتدا موقعیت میسازد، مخاطب را با فضای داستان همراه میکند و سپس امکان آشنایی بیشتر با شخصیتها را به ادامه روایت میسپارد.

این انتخاب، یادآور تجربه «گیلدخت» نیز هست؛ مجموعهای که در شروع خود، بدون اتکای پررنگ به حضور ستارههای پرشمار، تلاش کرد کشش داستانی را به عنصر اصلی ارتباط با مخاطب تبدیل کند. مقصود از این مقایسه، یکسان دانستن دو سریال نیست؛ بلکه توجه به یک امکان مهم است: اینکه قدرت قصهگویی میتواند مستقل از میزان شهرت بازیگران، مخاطب را با خود همراه کند. اگر «استخوانسوز» بتواند این مسیر را در قسمتهای بعدی نیز ادامه دهد، شاید بتوان آن را یکی از تجربههای قابل توجه امسال در نمایش خانگی دانست.
اما ویژگی قابل تاملتر «استخوانسوز» را باید در نوع مواجهه آن با مفاهیم اجتماعی، حقوقی و تربیتی جستوجو کرد. قسمت نخست نشان میدهد که اسماعیلی در مقام نویسنده و کارگردان، به دنبال طرح برخی دغدغههای فرهنگی و اجتماعی است؛ اما ظاهراً نمیخواهد آنها را به شکل پیامهایی مستقیم و جدا از جریان داستان به مخاطب منتقل کند. آنچه اهمیت دارد، تلاش برای نشاندن این مفاهیم در دل موقعیتهای روزمره و روابط میان شخصیتهاست؛ رویکردی که میتواند فاصله میان یک اثر داستانی و یک روایت صرفاً آموزشی را کمتر کند.
یکی از نمونههای قابل توجه این شیوه را میتوان در مواجهه معلم و دانشآموز با موضوع تقلب و دروغ دید. در این موقعیت، رفتار شخصیتها و شیوه گفتوگوی آنها اهمیت ویژهای پیدا میکند. معلم بهجای آنکه با صدایی بلند، لحنی آمرانه یا توضیحاتی طولانی درباره اخلاق سخن بگوید، آرام صحبت میکند. در سوی دیگر، واکنش همکلاسیها نیز به شکلگیری معنای صحنه کمک میکند؛ بهویژه آنجا که دروغ نگفتن بهعنوان یک انتخاب رفتاری مطرح میشود، نه صرفاً نتیجه ترس از تنبیه.
در چنین لحظهای، سریال از یک موقعیت ساده برای طرح پرسشی جدیتر استفاده میکند: درستکاری چگونه در روابط انسانی معنا پیدا میکند؟ اهمیت این موقعیت در آن است که پاسخ را به یک جمله یا حکم اخلاقی محدود نمیکند؛ بلکه اجازه میدهد مخاطب از رفتار شخصیتها به معنای صحنه برسد. در همینجا، استفاده از صدا بهعنوان یکی از ابزارهای بیان سینمایی نیز قابل توجه میشود. جمله «به خاطر اینکه دروغ نگفتن»، صرفاً حامل یک معنا در سطح واژگان نیست. آرامش صدا و تناسب آن با موقعیت، در شکلگیری تأثیر جمله نقش دارند. گویی سازندگان آگاهانه از بلند کردن صدای پیام پرهیز میکنند تا معنای آن در زیرلایه گفتوگو باقی بماند.

این نکته از آن جهت اهمیت دارد که آثار اجتماعی و تربیتی گاهی در دام توضیح بیش از اندازه میافتند. در چنین آثاری، شخصیتها بهجای آنکه مانند انسانهایی زنده رفتار کنند، به سخنگویان مستقیم دیدگاه نویسنده تبدیل میشوند. در مقابل، هنگامی که یک مفهوم اخلاقی در دل کنش، سکوت، لحن یا واکنش یک شخصیت جای میگیرد، مخاطب میتواند بدون احساس مواجهه با یک درس مستقیم، آن را دریافت کند. «استخوانسوز» در قسمت نخست، دستکم در نمونه مورد اشاره، به این امکان نزدیک میشود. ارزش چنین رویکردی تنها در ظرافت بیان نیست؛ بلکه در احترامی است که برای دریافت مخاطب قائل میشود و بخشی از کار تفسیر را به بیننده واگذار میکند.
از این منظر، پیوند میان وجه آموزشی و وجه داستانی سریال نیز قابل تأمل است. مسئله این نیست که یک اثر نمایشی نباید موضع اخلاقی داشته باشد؛ مسئله آن است که این موضع چگونه در ساختار روایت جای میگیرد. اگر شخصیتها در موقعیتهایی قرار بگیرند که انتخابهایشان پیامد داشته باشد، مفاهیم اخلاقی از دل داستان شکل میگیرند و به تجربهای ملموس تبدیل میشوند. در این صورت، درام نه پوششی برای انتقال پیام، بلکه خودِ ابزار اندیشیدن درباره آن خواهد بود.
البته برای ارزیابی کامل این ظرفیتها باید منتظر قسمتهای بعدی ماند. هنوز نمیتوان از یک قسمت درباره تمام ابعاد شخصیتپردازی یا کیفیت کلی مجموعه حکم قطعی صادر کرد. اما شروع یک سریال، بیش از آنکه قرار باشد پاسخ همه پرسشها را بدهد، باید پرسشهایی جذاب پیش روی مخاطب بگذارد و او را به ادامه همراهی ترغیب کند.
قسمت اول «استخوانسوز» از دو مسیر امکان چنین همراهیای را مطرح میکند: از یک سو، تکیه بر ظرفیت داستان برای جلب توجه، بدون آنکه تمام بار جذابیت بر دوش چهرههای شناختهشده باشد؛ و از سوی دیگر، تلاش برای بیان مفاهیم اجتماعی و تربیتی در دل موقعیتهای نمایشی، بهجای برجسته کردن آنها در قالب شعار. ترکیب این دو رویکرد، دستکم در آغاز راه، مجموعه را به اثری تبدیل میکند که ارزش دنبال کردن دارد.
شاید هنوز برای نامیدن «استخوانسوز» بهعنوان پدیده تازه نمایش خانگی زود باشد، اما میتوان از یک شروع سخن گفت که پرسشهای درستی مطرح میکند. آیا قصه میتواند بدون اتکای مداوم به ستارهها مخاطب را همراه کند؟ آیا یک درام خانوادگی میتواند مفاهیم حقوقی و تربیتی را بدون افتادن در دام شعار پیش ببرد؟ پاسخ این پرسشها در ادامه سریال روشنتر خواهد شد. فعلاً آنچه «استخوانسوز» در قسمت نخست پیش روی مخاطب میگذارد، فرصتی برای تماشای تجربهای است که میخواهد قصه را در مرکز توجه قرار دهد و پیام خود را نه با صدای بلند، بلکه از دل رفتار شخصیتها منتقل کند؛ مسیری که اگر با همین دقت ادامه یابد، میتواند حرفی برای گفتن داشته باشد.
