به روز شده در: ۲۳ مهر ۱۴۰۵ - ۲۳:۱۵
کد خبر: ۷۷۰۹۴۳
تاریخ انتشار: ۲۲:۱۵ - ۲۳ مهر ۱۴۰۵

۱۰ خاطره شنیدنی و جذاب از مشهورترین زنان ایران

روزنو :۱۰ خاطره بخوانید از ۱۰ بازیگر زن سرشناس سینمای ایران که به انتخاب صفحه سینمایی "تله سین" از خلال مصاحبه هایشان برداشت شده است.

برترین‌ها: پشت هر نقش ماندگار، خاطره‌ای هست که شاید تماشاگر هیچ‌وقت از آن باخبر نشود؛ از اتفاقات پیش‌بینی‌نشده سر صحنه تا دیالوگ‌هایی که اتفاقی متولد شدند و تجربه‌هایی که مسیر بازیگر را تغییر دادند. گاهی همین روایت‌های شخصی، بیش از هر نقد و تحلیلی، ما را به جهان فیلم‌ها و آدم‌های پشت آن‌ها نزدیک می‌کنند. در این مطلب، ۱۰ خاطره از ۱۰ بازیگر زن سرشناس سینمای ایران را به کوشش صفحه سینمایی "تله سین" مرور کرده‌ایم؛ روایت‌هایی که از خلال مصاحبه‌های این بازیگران گردآوری شده و گوشه‌هایی کمتر شنیده‌شده از پشت صحنه آثار خاطره‌انگیز سینما و تلویزیون را پیش چشم می‌گذارند.

گوهر خیراندیش در «بانو»

گوهر

داریوش مهرجویی نقش «هاجر» را در فیلم «بانو» برای من درنظر گرفت و عبدالله اسکندری، گریم صورت من که یک صورت سوخته بود را انجام داد. جالب است بدانید من در این نقش اصلا به دنبال زیبایی نبودم و سعی می‌کردم زشت‌تر شوم، زیرا باید صورت سوخته، موهای وزوزی و دندان‌های زرد می‌داشتم. داریوش مهرجویی وقتی گریم را دید، خوشش آمد. یادم می‌آید عکس گریم من را روی دیوار زده بودند و زنده یاد جمشید اسماعیل‌خانی وقتی دید، به مهرجویی گفت «گوهر خیلی زیباست و نمی‌توانید او را زشت کنید»!


ثریا قاسمی درباره «شب دهم»

Shabe-Dahom-1380-Shot3

سعی می‌کنم در تمام نقش‌هایی که به عهده می‌گیرم، تکیه‌کلام‌هایی را ادا کنم که در ذهن بیننده ماندگار شود. برای نقش «مرضیه خانم» یا همان «مادر حیدر» با آقای حسن فتحی خیلی صحبت کردم. دیالوگ‌هایی که برای این سریال نوشته شده بود، بسیار مشکل بود که اگر به شکل کلاسیک و کتابی گفته می‌شد، خوشایند به نظر نمی‌رسید. ما باید این دیالوگ‌های سخت و شعرگونه را به شکل جملات روزمره تبدیل می‌کردیم. از ابتدا تلاش کردم برای این نقش تکیه‌کلامی پیدا کنم. اولین سکانسی که از من ضبط شد، در لوکیشن خانه فخرالزمان و سکانس خواستگاری بود. جایی که فخرالزمان، حیدر را هنگام بازگشت، می‌خواهد و حیدر در تردید و شگفتی می‌ماند. آن زمان احساس کردم باید جمله‌ای بگویم و او را همراهی کنم و بگویم مادرت پشتت هست که جمله «خوف نکن» به ذهنم رسید و کارگردان هم آن را پسندید.


بیتا فرهی درباره «هامون»

file

 

یک سکانس پشت بام در فیلم «هامون» هست که در آن هامون با مهشید زد و خوردی دارد. اصلا فکر نمی‌کردم آن زد و خورد تا این حد جدی باشد؛ اما خیلی جدی صورت گرفت. از حس و حال سنگین صحنه گریه‌ام گرفت. نمی‌توانستم گریه‌ام را تمام کنم، هیج اراده‌ای از این واکنش احساسی خودم نداشتم. همه چیز در ناخودآگاهم اتفاق افتاده بود. ناگهان متوجه شدم گروه ساکت شده، سرم را بلند کردم و دیدم بوم بالای سرم است و دارند از گریه‌هایم فیلم می‌گیرند. فیلم که ساخته شد، دیدم از این صحنه‌ها در آن سکانس استفاده شده بود. خسرو شکیبایی هنرپیشه بی‌نظیری بود و فکر نمی‌کنم کسی شبیه او باشد. مرحوم شکیبایی دستان سنگینی داشت. یادم هست در صحنه پشت بام که مهشید ملحفه‌ها را پهن می‌کند، به طرز وحشتناکی از ایشان کتک خوردم تا جایی که همسایه‌ها از صدای جیغ من از خانه‌ها بیرون آمده بودند. بعد از این صحنه به داریوش مهرجویی گفتم خسرو شکیبایی به قصد کشتن می‌زند!


لیلا حاتمی درباره «حکم»

Hokm2

مدل کار آقای کیمیایی خیلی «شیک» بود. کسی توی صحنه داد نمی‌زد. خود آقای کیمیایی خیلی آرام حرف می‌زدند. هم با بازیگر و هم با عوامل دیگر صحنه. زمان‌بندی کارها خیلی دقیق بود و کارها خیلی منظم پیش می‌رفت. من اصلاً چنین تصوری از آقای کیمیایی نداشتم. اولین بار که برای بازی من را آماده کردند و با ماشین وارد صحنه فیلمبرداری شدم احساس می‌کردم سر صحنه هیچکاک هستم! صحنه وقار و سنگینی خاصی داشت توی کار آقای کیمیایی.


گلاب آدینه درباره «مهمان مامان»

سر «مهمان مامان» شش میلیون تومان پیشنهاد دستمزد دادم که به نظر آقای شریفی‌نیا عجیب و غریب آمد. توضیح دادم که چون خیلی به‌ندرت بازی در فیلمی را قبول می‌کنم، فکر می‌کنم وقتی فیلمنامه مطلوبم را پیدا می‌کنم، قراردادم باید طوری باشد که حداقل مقداری جبران کم‌کاری‌هایم را بکند. او گفت: «اون دیگه به خودت مربوطه. این قیمتیه که باید برای گزیده‌کاری خودت بپردازی. هر که طاووس خواهد...» گفتم: «انصاف هم خوب چیزیه. من برای زیر پوست شهر در سال ۷۷ سه و نیم میلیون تومان گرفتم. تازه همان موقع بازیگران مطرح روز، دستمزدهای خیلی بالاتری می‌گرفتند و این در مقابل آن‌ها چیزی نبود.» گفتند: «سه‌ونیم میلیون! والله به‌نظرم همان موقع هم زیاد گرفتی. دست آقای کوثری درد نکنه، اگر من بودم نصفشو می‌دادم! درستشو بخوای وقتی آدم با بزرگان کار می‌کنه اصلاً نباید به فکر پولش باشه.» گفتم «این برای جوانان خوب است، از ما که دیگر گذشته». و بعد با اقسام دلیل‌ها و مقایسه‌ها ثابت کردند که اساساً من در حد و اندازه‌ای نیستم که این مبلغ را در سینما به من بدهند و با محاسبه‌ امکانات بودجه و تولیدشان نصف این دستمزد یعنی سه میلیون تومان را برای من کافی دانستند و در مقابل ابراز تعجبم گفتند: «مگر شما فکر می‌کنی در سینما چه جایگاهی داری؟ حد و اندازه‌ی شما الان در سینما این‌قدر است (با دو دست ارتفاع کمی را نشان دادند) که با بازی در فیلم مهرجویی این‌قدر خواهد شد (سه‌چهاربرابر آن ارتفاع را نشان دادند). شما که با تجربه هستی و حتماً این چیزها رو بهتر از من می‌دونی». 

عکس-های-گلاب-آدینه

من که حسابی با این حرف‌ها ادب شده بودم و بالاخره کسی پیدا شده بود که حدود مرا به دور از تعارف‌ها حالی‌ام کند، سه راه بیشتر نداشتم. یا می‌باید از خودم دفاع می‌کردم و به سبک دایی‌جان ناپلئون چنینم و چنانم می‌گفتم که به‌نظرم مسخره آمد. یا می‌باید همان شیوه را به کار می‌بردم و به دور از تعارف‌ها و شوخی شوخی چیزهایی می‌گفتم که خوشبختانه اصلاً در زندگی اهل حرکت‌های تلافی‌جویانه نیستم. یا باید تشکر می‌کردم و از دفتر بیرون می‌آمدم.

ولی نباید از میدان این مسابقه بیرون می‌رفتم و به‌خاطر مسائل مالی یک کار خوب را از دست می‌دادم. تشکر کردم که اندازه مرا به من فهماندند و گفتم چون از چند سال قبل که صحبت ساخت این فیلم بود و منتفی شد من می‌دانستم که این فیلم روزی ساخته خواهد شد و بازیگرش هم من خواهم بود پس از همان موقع خودم را برای این کار آماده کرده‌ام و شاید احمقانه باشد که در طول این سال‌ها به خاطر احترام به مهرجویی و همین‌طور پرونده‌ کاری خودم هیچ نقش دیگری را قبول نکردم. بنابراین حالا که قرار شده در این فیلم بازی کنم، یا دستمزدی را که فکر می‌کنم باید دریافت کنم، می‌گیرم یا اصلاً هیچ مبلغی نخواهم گرفت. ایشان گفتند: «بسیار عالیه. اما این افکار بسیار شخصیه و قابل احترام هم هست ولی می‌دونید که موقع قرارداد بستن جایگاه تعیین‌کننده‌ای نداره. واقعاً آیا حاضری بنویسی که بدون دستمزد کار می‌کنی یا فقط شعار می‌دی؟» گفتم حتماً می‌نویسم. قلم و کاغذ برداشتم و یک قرارداد بامزه مبنی بر همین مطالب و این‌که منافع مالی این کار برایم هیچ، منافع معنوی‌اش را عشق است و کباب کوبیده هم نمی‌خورم نوشتم و تقدیم کردم!


نیکی کریمی درباره فریماه فرجامی

عکسى که می‌بینید از خانم فریماه فرجامى و من و خانم تهمینه میلانى، سال ١٣٧٥ است. سفرى به چند ایالت در آمریکا داشتیم به دعوت موسسه‌اى و باید بگویم سفرى شد بسیار دلچسب و خاطره‌انگیز. از شیکاگو و حضور دسته‌جمعى ما در برنامه تلویزیونى خانم آپرا وینفرى، تا جست‌و‌جو در زیرزمین هاى تاریک و دلچسب براى شنیدن قدیمی‌ترین موسیقى بلوز و جز، تا نیویورک و نمایش فیلم پرى، که دقیقا صبح نمایش فیلم جى‌.دى.سلینجر توسط وکیلش جلوى نمایش فیلم را گرفت! خانم فرشته طائرپور هم بود و گروهى خانم‌هاى فیلمساز و بازیگر و تهیه‌کننده. درست یادم نیست اما فکر کنم سه هفته‌اى طول کشید. فریماه، دلنشین، آرام و بسیار فروتن بود. همیشه در دسترس، براى پیاده‌روى یا قهوه … و خلاصه هیچ نشانه‌اى نمی‌دیدى از کسى که سر نام خودش معطل باشد و به هر دلیل نخواهد ارتباط برقرار کند. روان بود. 

photo_2023-07-03_11-13-45

گاهى اوقات فکر مى‌کنم چقدر آن زمان اتفاق‌هاى سینمایى بود اما چون سوشال‌مدیا به این صورت نبود، هیچ خبرى هم بازتاب پیدا نمی‌کرد مگر در سفرنامه‌هاى مجله فیلم … یا فوقش در یک خبر چند سطرى در روزنامه سینما! اما اولین آشنایى من با فریماه فرجامى برمی‌گردد به همان سال اولى که با فیلم «عروس» کاندیدای بهترین بازیگر فجر شده بودم. "پرده آخر" هم در همه رشته‌ها کاندید داشت همینطور بهترین بازیگر زن. من با پدرم رفته بودم اختتامیه و زمانى که جاى ما را نشان دادند درست بغل خانم فرجامى بود که نشستیم و سلام و احوال‌پرسى کردم. من سن و سالى نداشتم. یک بازیگر تازه وارد … منتظر شروع مراسم بودیم که یکدفعه ایشان برگشت و گفت امیدوارم بگیرى جایزه را … و لبخندى زد. می دانستم که جایزه متعلق به خودش است و تعارف مى‌کند. گفتم بازیتان را چندبار باید دید و … این خاطره را برایش در سفر آمریکا گفتم و هر دو خندیدیم و سر تکان دادیم چقدر زمان زود مى گذرد… دریغ و افسوس. روحش شاد و یادش گرامى.


مهنار افشار درباره یک نمایش! 

amadim.nabodid.raftim_ariapix.net_10

در یکی از شب‌های اجرای نمایش «آمدیم نبودید رفتیم» (۱۳۹۱) به کارگردانی رضا حداد در لحظه‌ای که پشت به تماشاگران بودم یکی از تماشاگران پشت سرم حرف بدی زد که در جا خشکم زد! اگر موقع بازی در یک فیلم این اتفاق می‌افتاد  کات می‌دادم  و کمی استراحت می‌کردم تا به خودم مسلط شوم و کار را ادامه دهم اما در صحنه تئاتر امکان چنین امری میسر نیست. اولین تجربه تئاتری‌ام بود و قدرت کوچکترین حرکتی از من سلب شده بود. در لحظه فکرهای مختلفی از سرم گذشت. با خودم فکر کردم حالا که نمی‌شود بروم پشت صحنه تا بر خودم مسلط شوم و دوباره برگردم روی صحنه یا بروم بگویم من نمی‌آیم و می خواهم بروم خانه‌مان! چه باید می‌کردم؟ یک لحظه همه قدرتی که در وجودم باقی مانده بود را جمع کردم که روی صحنه نلرزم؛ بقیه آن تکه را بازی کنم و برگردم پشت صحنه و پس از پیدا کردن خودم برای اجرای قسمت بعدی بیایم روی صحنه.


ویشکا آسایش درباره «نهنگ عنبر» 

683d47435fa2ac22bedb5546

سر صحنه عقد من و رضا قرار بود که یک سیلی به او بزنم، قبل از فیلمبرداری به او هشدار دادم که دستم خیلی سنگین است، ولی رضا گفت اشکالی ندارد تو بزن و من دوباره یک تیکه دیگری می‌اندازم و تو یک سیلی دیگر به من بزن. من هم زدم و بعد از اینکه دیالوگ دوم را گفت سیلی بعدی را هم زدم. پس از پایان فیلمبرداری می‌گفت وقتی اولی را زدی گفتم تو رو خدا دومی رو نزن!


لاله اسکندری درباره «خاک سرخ»

laleh-eskandari-biography-husband-family-2

از سریال «خاک سرخ» خاطرات زیادی دارم. در یک سکانس باید بین یک سری جنازه می‌خوابیدم و تمرین می کردم دستیاران لیست بازیگران را برای آن سکانس درآوردند و بعد گفتند جنازه هم هست! رنگم پرید و گفتم مگر بازیگر نمی‌گذارید؟! آقای چارکچیان گفت برای این که حس دربیاید جنازه می‌گذاریم! من پرسیدم مگر کسی اجازه می‌دهد جنازه در صحنه باشد که آقای چارکچیان گفتند هستند کسانی که مجهول‌الهویه هستند و ما برای چند ساعت آن جنازه‌ها را سر صحنه می‌آوریم.  همین طور در حال کلنجار رفتن بودم که آقای چارکچیان گفت اگر می‌دانستی با جنازه باید بازی کنی قرارداد نمی‌بستی؟ دیگر پاسخی ندادم که دیدم دوستان می‌خندند! گفتند اینطور گفتیم تا موقعی‌که بازی می‌کنی این صحنه یادت بماند! در آن صحنه این حس تاثیر گذاشت و حس من کاملا درآمد.


نگار جواهریان درباره سریال «زیر تیغ»

images

مرا صدا کردند که «زیر تیغ» را بازی کنم و این پیش‌فرض(درباره طبقه خانوادگی‌ام) آن قدر زیاد بود که آقای محمدرضا هنرمند ازم پرسید خانه‌ای که در آن به دنیا آمده‌ای کجا بوده؟ و من چون این قضیه را می دانستم، به جای اینکه بگویم خیابان فرشته گفتم «مقصودبیک»! کسی اهل شمیران نباشد، مقصودبیک را نمی‌شناسد. مقصودبیک یک محله قدیمی‌نشین چسبیده به فرشته است، اما حسنش این است که اگر کسی اهل شمیران نبود، این منطقه را نمی شناخت! دروغ نگفتم فقط یک ذره تقلب کردم. آخر می‌خواستند تصمیم بگیرند و فکر می‌کردند من زیادی لوکس‌ام!

تصویر روز
خبر های روز
پرطرفدار