برترینها: بعضی مهاجرتها با یک چمدان و رؤیای یک زندگی بهتر آغاز میشوند، اما چند سال بعد ممکن است آدم را به یک پرسش تلخ برسانند: "آیا تمام آن رنجی که در ایران کشیدیم واقعاً فضیلت بود؟" توییتی که این روزها با واکنش گسترده ایرانیان داخل و خارج از کشور همراه شده، دقیقاً همین سؤال را پیش میکشد. کاربری به نام آرمیتا نوشته است: «سال اول مهاجرت بشه سال دوم، میفهمی که در اون همه رنجی که کشیدیم در ایران هیچ فضیلتی نبود، هیچ حکمتی نبود، هیچ تجربه خارقالعاده زیستی به جز افسردگی، سرخوردگی و عقب افتادن از زندگی.»

این جمله برای بسیاری آشناست؛ مخصوصاً نسلی که بخش قابل توجهی از جوانیاش را میان محدودیت، تعویق، نرسیدن و تلاش برای ساختن مسیری معمولی گذرانده است. از دانشجویی که برای ادامه تحصیل و پیشرفت علمی مهاجرت میکند تا کسی که حتی برای شرکت در یک آزمون زبان ناچار است راهی کشور همسایه شود، نمونه کم نیست. شاید بحث اصلی هم همینجا شکل میگیرد: "آیا رنج کشیدن به خودی خود آدم را قویتر و موفقتر میکند، یا گاهی فقط بخشی از زندگی را از او میگیرد؟" واکنشهای کاربران به این توییت، روایتهای متفاوتی از همین تجربه را پیش روی ما گذاشته است.
فایربند نوشت: سال سومم و در حال تدارک بازگشت (نه مثل شازده، واقعا در تدارک بازگشتم کمتر از دو ماه دیگه) ولی مسئله فضیلت رنج نیست مسئله معنی رنجه، رنجهای من اینجا، هر چند بسیار کمتر از ایران بودند، برام معنی نداشتند، رنج بیهوده بودن برام. رنجهای ایران برام معنی دارن و میفهممشون که چرا میکشم.
سارینا: من واقعا دوست ندارم اینجا بمونم و رزیدنت بشم... رویام مهاجرت بود... با خوندن این پیاما درحالی که کاری از دستم بر نمیاد برای مهاجرت دلم میخواد بمیرم. و راستش زیاد هم امید ندارم که شرایط به زودی مساعد بشه واسه مهاجرت. نمیدونم چیکار باید بکنم.
کیمیا: دیروز به مامانم میگفتم فکر میکردم خستگیم از ایران (وقتی ایران بودم) دیگه ماکسیمم بود الان فهمیدم هر روز داره بیشتر میشه و بهتر میفهمم چه روزای سختی بوده و دیگه خستگی انتهایی نداره هر روز بهش اضافه تر میشه.
بهنام نوشت: بخدا اینا بدیهیه، بدیهیه درآمد سرانه ۵۰ هزار دلاری بهتر از ۵ هزار دلاریه! بدیهیه زندگی کردن در یک کشور پولدار بهتر از جاییه که بابت کارت بهت پول نمیدن! انقدر مفلوک بودن مارو یادآوری نکنید بهمون، متشکرم.
آقای رودریگز: دقیقا. در ۹۹ درصد رنجهای زندگی هیچ فضیلتی وجود نداره. ویکتور فرانکل گولمون زد. همچنین اونایی که ایده رنجبری برای کسب فضیلت رو به انسان تحمیل کردن.
سیمین: سال دوم که بشه سال سوم، و پس از عادی شدن خیلی چیزها، میفهمی که ما واقعا چیز عجیب غریبی از زندگی نمیخواستیم؛ و احساس پوچی و غم بزرگی رو سرت خراب میشه که میبینی برای چه چیزهای ساده، کوچک ولی مهمی همچین کار وحشتناک و بزرگی کردی.

مرضیه: لیسانس معماری تو ایران چهار سال و نیمه. ۹ ترم. اینجا سه ساله. یک سال و نیم اینجا و نمیدونم چند سال از مدرسه رو اضافه بر سازمان مشغول بودیم. فکر کردن بهش دیوونهم میکنه.
مینا که در استرالیا ساکن است: دارم این توییت رو در روز سالگرد دو سالگیم توی استرالیا میخونم..و درسته، البته از همون روز اول هم مشخصه لازم نیست دو سال بگذره. کلا هیچ فضیلتی در رنج نیست. من نسبت به بقیه آدما اینجا آدم قویتری نیستم، فقط بدبختی بیشتری کشیدم.
غوطهور: بنظرم رهایی از رنج مقدور نیست ولی نوع رنج خیلی مهمه. رنج تو ایران بابت ناکارآمدی سیستمه نه ماهیت کارها که آدم رو ذره ذره فرسوده میکنه. اینجا ولی اغلب رنج بابت ماهیت کاره و اگه چشمانداز داشته باشی با برنامهریزی درست، رشد رو به عینه میشه در یه زمان مشخص و معقول.