
در این کتاب 176 صفحهای با عنوان Je tape la manche: Une vie dans la rue (زندگی من بهعنوان یک گدا: زندگی در خیابان) از دوران سخت کودکی جین تا سرگردانی او در خیابانهای پاریس گفتهشده است. او از دورانی سخن میگوید که مادرش او را ترک کرد و زیردست پدری الکلی بزرگ شد و درنهایت شغل در سن 20 سالگی شغل خود را بهعنوان پیشخدمت از دست داد و آواره خیابانها شد.
راگول از دو سال پیش شروع به نوشتن کتاب خود کرد. او ساعتها روی صندلی پارک مینشست و مطالبش را در دفتر مشقی یادداشت میکرد و البته برای ویرایش آن از یکی از دوستان قدیمی خود که سابقاً کشیشی فرانسوی بود کمک میگرفت. سابقه دوستی آنها به سالها قبل و زمانی بازمیگردد که راگول دوچرخهی این کشیش را تعمیر کرد.
نکته جالب در این میان این است که حضور راگول در تلویزیون باعث شد او برادر گمشده خود را پیدا کند.
