گفتوگو با سارا، مادری ۴۰ روزه نوزادی که از بهزیستی تحویل گرفته بود
«آن شبی که ترامپ تهدید به نابودی تمدن ایران کرد، خیلیها وقتی میخواستند بخوابند، همدیگر را با این اضطراب که فردایی وجود نخواهد داشت، در آغوش کشیدند و خداحافظی کردند. من یکی از آن خیلیها بودم. با دوستی که به خانهام آمده بود تا اضطراب جنگ را با هم تقسیم کنیم، آخرین چایمان را خوردیم و همدیگر را در آغوش کشیدیم. من به امید اینکه اگر اتفاقی افتاد از خواب بیدار نشوم، خوابیدم و دوستم زهرا به امید اینکه اگر اتفاقی افتاد بیدار باشد و بداند که چه بر سرمان آمده است، نخوابید. صبح با اعلام آتشبسی که همه میدانستیم شکننده است، بیدار نشدم. با تلفنی از بهزیستی بیدار شدم که میگفت «بچه شما حاضر است.»
به گزارش اعتماد، این خطوط اول شهادت سارا است؛ زنی ۳۷ ساله در تهران که سرپرستی موقت نوزادی که در طول جنگ نارس به دنیا آمده و در بیمارستان رها شده بود را پذیرفته و 40 روز از او نگهداری کرده است. در ایران سالانه حدود 6 هزار کودک از نوزاد گرفته تا نوجوان بیسرپرست و بدسرپرست به بهزیستی سپرده میشوند. بچههایی که سندروم محرومیت از آغوش در مقابل این واقعیت که در جریان حمله به مراکز شهری ممکن است در دستههای چند دهتایی و چند صدتایی کشته شوند، مهمترین دغدغهشان به حساب نمیآید. در جنگ اخیر امریکا، اسراییل و امارات متحده عربی علیه ایران که با حمله به یک مدرسه در میناب و کشتار 155 دانشآموز، معلم و والدین بچهها آغاز شده است و در کنار بیمارستانها و مراکز مراقبتهای بهداشتی، اقلا یک پرورشگاه هم در آن هدف قرار گرفته و منجر به کشتار شده است، نگرانی از بابت حفظ جان بچههای بیسرپرست و بدسرپرست، آنقدری بلاموضوع نیست که بهزیستی بتواند به راحتی از آن عبور کند. به دلیل قوانین پیچیده برای پذیرش فرزند که از اجبار به واگذاری مالکیت اموال و داراییها به فرزند پذیرفته شده تا پیشبینی مسائل محرمیت در شرعیت اسلام را شامل میشود و همچنین به دلیل سیستم رفاه متمرکز دولتی که کنترل و نظارت حداکثری بر سلامت جسمی و روانی خانوادههای خواهان فرزندپذیری را تجویز و مدیریت میکند، ایران یکی از سختگیرانهترین قوانین واگذاری سرپرستی کودکان به خانوادههای دائمی را دارد که میتواند تایید صلاحیت زوجهای دگرجنسخواه و برخوردار از تمکن مالی قابل قبول و قابل بررسی توسط دادگاه برای پذیرش دایمی فرزند را تا 10 سال و حتی بیشتر طولانی کند. این مساله هر چند در نهایت برای حمایت حداکثری از کودکان رها شده است، بار مالی قابل ملاحظهای به سیستم رفاهی کشور تحمیل میکند. از اواخر سال ۱۴۰۲ تحت تاثیر افزایش فشارهای اقتصادی به دولت و هزینه بالای نگهداری کودکان بیسرپرست و بدسرپرست تحت قیمومیت دادگاه در سازمانهای امداد و رفاه دولتی، ایران در شمار کشورهایی درآمد که سیستم میزبانی موقت برای بچههای رها شده را عملیاتی کرد. میزبانی از بچههای بدون سرپرست میتوانست بدون انتقال مالکیت اموال رخ بدهد و همچنین زنان مجرد بالای ۳۵ را هم در شمار کاندیداهای قابل قبول قرار میداد، اما همچنان مسیر بررسی صلاحیت آن بسیار طولانی، دستهبندی کودکانی که میتوانند به سرپرستی پذیرفته شوند بسیار محدود و نظارت بر افرادی که سرپرستی موقت میپذیرند قابل ملاحظه بود، جنگ اوضاع را باز هم تغییر داد. «فاطمه» کودکیار یکی از مراکز بهزیستی در تهران در یک مصاحبه تلفنی میگوید: «بچههایی که به دلیل از دست دادن والدین یا با حکم دادگاه و به دلیل بدسرپرست بودن به مراکز نگهداری کودکان سپرده میشوند، در مدارس معمولی درس میخوانند. جنگ علیه ایران نزدیک ساعت ۱۰ صبح شروع شد که بچهها در مدرسه بودند. به ما اطلاع دادند که باید برویم بچهها را از مدرسه برداریم، چون مدارس قرار بود تعطیل شود. من سرکار بودم و به جای اینکه سراغ بچههای خودم بروم، با باقی کودکیاران و مسوولان پرورشگاه رفتیم بچههای موسسه را از مدرسه بگیریم. من این قدری که نگران این بچهها بودم، نگران بچههای خودم نبودم. بالاخره همسرم، مادر و پدر خودم و مادر پدر همسرم بودند که بچههای خودم را از مدرسه بردارند و از آنها مراقبت کنند، ولی بچههای موسسه هیچ کس را ندارند. وقتی جنگ شد، هر روز غروب که شیفت ما تمام میشد، بچهها از ما میپرسیدند فردا هم میآیید یا نه؟ از ما میپرسیدند اگر پمپ بنزین را بزنند، بنزین دارید که فردا برگردید اینجا؟ وقتی صدای حملات خیلی شدید میشد و ساختمانهای اطراف ما را میزدند، آدم تصور میکرد که هواپیماها انگار از سقف اینجا رد میشدند. بچهها همه آشفته میشدند. در چنین مواقعی بچههای بزرگتر دست بچههای کوچک را میگرفتند زیرمیزها پناه میگرفتند. اینقدر محتاج حمایت خانواده بودند که خودشان نقش خانواده را بازی میکردند. اینها بچههایی هستند که گاهی شاهد قتل مادر توسط پدر بودند، در خیابان رها شدهاند تا آشغال جمع کنند، یا وقتی به اینجا سپرده شدند زخمی و آسیبدیده بودند. میدانند اینجا غذای گرم دارند، میدانند اینجا کسی هست که به درسشان رسیدگی میکند، میدانند این بچهها و این موسسهها تمام چیزی است که دارند. جنگ، این فرض که موسسه را دارند از آنها میگیرد، اضطرابشان را بیشتر میکند. جنگ شرایط اقتصادی را هم به شدت تحتتاثیر قرار میدهد، در حالی که خانوادههای معمولی برای تامین خود دچار مشکل میشوند، طبیعی است که تامین کردن یک گروه بچه کوچک که حالا مدرسه هم نمیروند، بسیار سختتر باشد. حالا این را اضافه کنید به اخباری که در طول جنگ هر روز شنیده میشد. وقتی شروع کردند به زدن مراکز شهری، وقتی خبر دادند که یک پرورشگاه را در کرج در نزدیکی تهران زدهاند، یا یک سالن ورزشی را در حالی که تیمهای نوجوانان در آن مشغول بازی بودند زدهاند، یا مدرسه را زدهاند، تصور کنید ما به چه وضعیتی افتاده بودیم.» آن وضعیتی که مراکز نگهداری کودکان بیسرپرست و بدسرپرست به آن افتادند، مسیر واگذاری کودکان به سرپرستان موقت را تسریع کرد، در حالی که خانوادههای موقت تا پیش از جنگ تنها میتوانستند کودکان بالای 7 سال که تقاضا برای فرزندخواندگی آنها کمتر است را بپذیرند، جنگ این محدودیت را به عقب راند و بهزیستی شروع به سپردن بچههای بیشتر و حتی نوزادان به خانواده و سرپرستان واجد شرایط کرد.
ماجرای سارا از اینجا آغاز شد: «هنوز از آتشبس خبر نداشتم که زنگ زدند گفتند بیایید بچه را ببرید. نگران بودیم که آتشبس چند ساعت یا چند روز دیگر نقض شود،. با این حال من شب قبلش که ترامپ با از بین بردن تمدن ایران ما را تهدید کرده بود، حافظ باز کرده بودم، و این شعر آمده بود که «لطف خدا بیشتر از جرم ماست...!» این شد که وقتی گفتند میخواهیم یک نوزاد را به تو بسپاریم، من آن را لطف خدا در نظر گرفتم. به من گفتند به یکی از مراکز بهزیستی تهران بروم که تمام نوزادان بیسرپرست شهر را به آنجا برده بودند. اینها تنها مرکز نگهداری نوزادان بود که زیرزمین و پناهگاه هم داشت، اما باز هم نگرانیها آن قدر زیاد بود که تصمیم گرفته بودند هر تعداد که میشود نوزادان را هم به سرپرستان موقت واگذار کنند. بچهای که به من دادند، دو هفته زود به دنیا آمده بود و تازه از انکوباتور درآمده بود. دست کوچکش هنوز از جای سوزن آنژیوکتی که به او زده بودند، کبود بود. تمام آن مدتی که در بیمارستان در انکوباتور بود هم ما زیر حمله بودیم و با این ترس زندگی میکردیم که اگر زیرساختهای برق را بزنند، چه میشود؟ حالا بچهای را به من میدادند که در تمام هفتههای گذشته او و مثل او باعث میشدند مردم از ترس و نگرانی خواب به چشم نداشته باشند.» برای بسیاری از مردم اضافه کردن یک عضو جدید به خانواده تصمیمی اقتصادی است. برای سارا هم غیر از این نبوده است: «بعد از جنگ 12 روزه که من برای نگهداری موقت بچه داوطلب شدم، اوضاع کارم خوب بود. به عنوان نویسنده فریلنسر کار میکردم و شکر خدا پولی که در میآوردم برای زندگیام کافی بود. اما بعد، حوادث دی ماه اتفاق افتاد و اینترنت قطع شد و بعد جنگ شد و من مدتها بود که پولی در نمیآوردم و با قرض گرفتن از دوستان، زندگی را میگذراندم. وقتی زنگ زدند و گفتند بیایید بچه را ببرید، من هنوز در این شرایط بودم اما با خودم فکر کردم اگر خدا میخواهد من این بچه را نگه دارم، وسایل آن را هم فراهم میکند.» در طرح میزبان، بهزیستی پوشک و شیر خشک نوزادان را تامین میکند. خانوادهها و سرپرستان موقت هفتهای یک بار به مراکز بهزیستی مراجعه میکنند و این اقلام را تحویل میگیرند. اما بچهها و نوزادان هزینههای دیگری هم دارند. سارا میگوید: «اینترنت هنوز قطع بود و برای وصل شدن به اینترنت باید مبلغ خیلی زیادی برای ویپیان پرداخت میکردم که برای من سخت بود. اما من خودم از طریق یک بلاگر دیگر که در جنگ 12 روزه در مورد بچهای که به سرپرستی گرفته بود، مینوشت از این طرح و این مشکل مطلع شده بودم و میخواستم کاری انجام بدهم. به همین دلیل بالاخره هزینه ویپیان را پیدا کردم و شروع کردم به نوشتن گزارش روزانه از بچهای که قبول کرده بودم. جنگ هنوز خیلی زنده و خیلی نزدیک ما بود و من به عنوان یک آدم ضدجنگ که حالا بچهای را هم قبول کرده و میداند مسوولیت یک نفر دیگر را به عهده گرفتن چه معنی دارد، در مورد جنگ و میزبانی از این بچه مینوشتم. کمکم دوستانی از سر تا سر جهان که به اینترنت دسترسی داشتند شروع کردند برای من پول واریز کردن. خیلیها برایم لباس نوزاد فرستادند. دوستم زهرا که در شبهای جنگ هم پیش من میماند، به کمکم میآمد، بچه را نگه میداشت تا من بتوانم دوش بگیرم و اندکی بخوابم. نوشتنهای من در مورد بچه نظر خیلیها را به این طرح و همینطور به اینکه لازم است مردم برای کمک به بهزیستی در این شرایط داوطلب شوند، جلب کرد. باقی نیازهایمان را هم خدا خودش تامین کرد.»
بهرغم اعلام آتشبس در روز ۱۹ فروردین، تهران تا همین امروز در اضطراب نقض آتشبس و آغاز دوباره حملات به سر میبرد. سارا میگوید: «ما هم این اضطراب را احساس میکردیم، اما خدای من همه چیز را در ید قدرت خودش دارد. من ایمان داشتم خدایی که اینقدر مراقب است که یک بچه نارس را زیر آتش بمباران تهران نگه دارد، مراقب است که برق قطع نشود و بچه دچار مشکلی نشود. مراقب است که بچه در روزهای اول زندگیاش از داشتن کسی که بتواند پوست او را لمس کند، محروم نماند. حتما اینقدر مراقبت است که وقتی این بچه زیر سقف من میآید، این سقف را حفظ کند و از بروز یک جنگ دیگر جلوگیری کند.» نوزادی که سارا پذیرفته بود، در هنگام تولد «سوگند» نامگذاری شد، وقتی او را به سارا سپردند اول نام او را «رها» گذاشت، اما بعد فکر کرد که «آهو» بیشتر به او شبیه است. ولی این نام هم روی بچه باقی نماند. سارا میگوید: «وقتی بچهای را به عنوان سرپرست میپذیرید، به شما میگویند که این یک وضعیت موقت است. در طرح سرپرستی موقت، حداکثر شش ماه میتوانید بچه را نگه دارید. اگر بخواهید سرپرست دائم بچه بشوید، فرآید قانونی متفاوتی دارد و من این را از روز اول میدانستم اما وقتی بعد از 40 روز از بهزیستی به من زنگ زدند و گفتند برای بچه سرپرست دائم پیدا شده است، در پارکی پیادهروی میکردم. نشستم روی یک نیمکت و شروع کردم به زار زدن. من این 40 روزی که بچه را زیر سقف خودم داشتم، مثل یک چلهنشینی و اعتکاف مقدس میدیدم و وقتی به من گفتند که این چلهنشینی تمام شده، چنان منقلب بودم که با تمام وجودم از خدا میخواستم وقتی بچه را به بهزیستی میبرم، والدینی که برایش پیدا شدهاند، پشیمان شوند و بچه را نخواهند. ولی این بچه به قدری ماه است، به قدری زیباست، به قدری شیرین و دلنشنین است که آنها در اولین نگاه عاشق بچه شدند. زوجی که 13 سال است منتظر بچه هستند بعد از اینکه مراحل اداری انتقال سرپرستی را طی کردند، بچه را از من تحویل گرفتند و مامان و بابای بچه من شدند. اسم بچه را هم گذاشتند «باران.»
تمام بچههایی که در طرح اخیر به سرپرستی موقت واگذار شدهاند، اینقدر خوششانس نبودهاند. اقلا یکی از نوزادانی که نامش در شمار بیش از 3400 شهید جنگ اخیر امریکا، اسراییل و امارات علیه ایران است، در یکی از 8 هزار خانهای که در تهران هدف قرار گرفته، پذیرفته شده بود و به همراه تمام خانوادهای که او را سرپرستی میکردند، کشته شده است. یک روز بعد از اینکه سارا نوزاد را به خانواده جدیدش تحویل داد، با او صحبت کردم. تمام وسایل بچهای که 40 روز از او نگهداری کرده بود را به خیریه بخشیده بود و میگفت: «مسوولان بهزیستی از اینکه دیدند میتوانم خودم را کنترل کنم و بچه را به والدین جدیدش تحویل دادم، شگفتزده شده بودند. وابستگی به نوزاد به اینکه او را زاییده باشید یا نه، ربطی ندارد. فکر نمیکنم هیچ آدمی بعد از اینکه نوزادی را در آغوش بگیرد بتواند نسبت به او بیتفاوت باشد. اما من به مقام تسلیم و رضا که یکی از سختترین مقامات عرفانی است، رسیده بودم و توانستم به خواست خدا برای این بچه کوچک تسلیم شوم. وقتی مسوولان بهزیستی این مساله را دیدند به من گفتند که اگر بخواهم میتوانم باز هم نوزاد دیگری قبول کنم. با وجود اینکه 40 روز اخیر برای من یک سفر معنوی بود، ترجیح میدهم که فعلا بچه دیگری قبول نکنم. احساس میکنم که نمیتوانم مادر بیش از یک بچه باشم و خودم را مادر بچهای که تحویل دادهام، میدانم. دلم نمیخواهم در این خاک بذر دیگری بکارم.»
شبکههای اجتماعی و افکار عمومی البته نسبت به آنچه که سارا «یک سفر معنوی و یک چلهنشینی عرفانی» مینامد، چندان خوشبین نبودهاند. برخی او را متهم کردهاند که با وبلاگنویسی در مورد زندگی روزمرهاش با نوزادی که به سرپرستی موقت قبول کرده، به دنبال جلب توجه در شبکههای اجتماعی و کسب درآمد است. عدهای او را به سفیدشویی وضعیت وخیم زندگی مردم عادی در ایران جنگزده متهم کردهاند و هواداران پهلوی، فرزند آخرین شاه مخلوع ایران که کمپینی برای درخواست حمله نظامی به ایران را رهبری میکرد، در حملات متعدد آنلاین به سارا او را متهم کردهاند که در راستای اهداف حکومت ایران کار میکند. خودش اما میگوید: «اقبال یا تنفری که در شبکههای اجتماعی نصیب آدمها میشود، اهمیتی ندارد. من به کسانی که من را متهم میکنند میگویم من اقلا توانستم در این جنگی که به ما تحمیل شده برای یکی از بچههای ایران، آغوش گرم و امنی باشم که در اولین روزهای زندگیاش با تلخترین وضعیتی که بشر به خودش دیده است، به تنهایی روبهرو نشود. کسانی که به من انتقاد میکنند خوب است بگویند خودشان برای آدمها به طور کلی و برای بچههای مملکتشان به طور خاص چه کاری انجام دادهاند.» سایه جنگ از سر تهران برداشته نشده. در حالی که نرخ تورم مواد غذایی به بیش از صد درصد رسیده و بسیاری از خانوادهها و به خصوص کسانی که نوزاد حساس به برخی پروتئینها و آنزیمهای شیر دارند و برای تهیه شیرخشک گروههای حساس که به دلیل محاصره کشور با کمبود روبهرو شده است، دچار سختی هستند. سارا میگوید اگر جنگ شود یک بار دیگر برای دریافت سرپرستی بچههای پرورشگاهی اقدام میکند: «استقبال مردم از درخواست کمک بهزیستی برای نگهداری موقت از بچههای پرورشگاه آنقدر زیاد بوده که تعداد متقاضیان از تعداد بچههای بیسرپرست و بدسرپرست که در نوبت واگذاری به خانوادههای موقت هستند بیشتر شده. با این حال، همه هنوز در اضطراب جنگ زندگی میکنند و معلوم است که اگر جنگ شود من یک بار دیگر با کمال میل برای بغل کردن یک بچه ترسیده دیگر آغوش باز میکنم. این کاری است که خیلیهای دیگر هم انجام خواهند داد.»