کد خبر: ۷۴۹۸۷۷
تاریخ انتشار: ۰۹:۰۷ - ۰۲ خرداد ۱۴۰۵

ابعاد جنگ خاورميانه و ايران/تراژدي ويتنام در خليج‌فارس تکرار می شود

روزنو :درحالي كه پاكستان در هفته‌هاي اخير به مسير اصلي تبادل پيام ميان تهران و واشنگتن تبديل شده و آن‌گونه كه رسانه‌هاي غربي مدعي‌اند در چارچوب «ابتكار مشترك چين و پاكستان» در تلاش براي ارايه طرحي پنج‌ ماده‌اي براي توقف درگيري و بازگشايي كامل تنگه هرمز هستند كه بر آتش‌بس، آغاز گفت‌وگوها و تضمين امنيت خطوط كشتيراني تاكيد دارد، تنگه هرمز همچنان به عنوان يكي از كانون‌هاي اصلي تنش و نگراني درباره امنيت انرژي و كشتيراني قلمداد مي‌شود.

اين درحالي است كه پكن نيز عملا به صحنه اصلي رايزني‌هاي فشرده براي مهار بحران تبديل شده است. سفرهاي متوالي مقام‌هاي ارشد، از روساي جمهوري روسيه و امريكا گرفته تا كشورهاي منطقه، به پايتخت چين، اين گمانه را تقويت كرده كه پكن در كنار اسلام‌آباد در حال آزمودن نقش‌آفريني فعال‌تري در معماري امنيتي جديد هرمز است. همزمان آن‌گونه كه رويترز مدعي است، سفير پاكستان در پيام‌هايي كه در رسانه‌هاي اجتماعي منتشر شده، با اشاره به نقش ميانجيگري كشورش در جلوگيري از يك «فاجعه بزرگ»، ابراز اميدواري كرد كه اين تلاش‌هاي «صادقانه» به نتيجه برسد؛ موضعي كه با حمايت علني سخنگوي وزارت خارجه پاكستان در مورد ابتكار مشترك با چين همراه شده است. همزمان، منابع خبري از رايزني‌هاي فشرده مقام‌هاي سياسي و امنيتي اسلام‌آباد با تهران خبر مي‌دهند و مي‌گويند سيدمحسن نقوي، وزير كشور پاكستان، در سفرهاي مكرر خود به ايران حامل پيام‌هايي ازسوي طرف امريكايي بوده است.  به گزارش رسانه‌هاي منطقه‌اي و بين‌المللي، قرار بود مارشال عاصم منير، فرمانده ارتش پاكستان، روز پنجشنبه درباره سفر به تهران به عنوان بخشي از تلاش‌هاي ميانجيگري تصميم‌گيري كند؛ سفري كه به ادعاي منابع آگاه، منوط به نزديك ‌شدن ديدگاه‌ها درباره «معدود اختلافات» باقي‌مانده ميان ايران و امريكا است و به همين دليل فعلا به تعويق افتاده است. در داخل ايران نيز، خبرهاي منتشر شده درباره سفر قريب‌الوقوع فرمانده ارتش پاكستان، با احتياط و نقل‌قول از منابع رسمي پيگيري شده و برخي گزارش‌ها بر اين نكته تاكيد كرده‌اند كه زمان اين سفر وابسته به ميزان پيشرفت گفت‌وگوها است.

آيا تاريخ تكرار مي‌شود؟
در چنين فضايي، بسياري از ناظران با مقايسه تحولات جاري با تجربه‌هاي تاريخي، از شباهت الگوهاي اين جنگ با برخي بحران‌هاي بزرگ قرن بيستم سخن مي‌گويند و معتقدند كه نوع پايان‌ يافتن اين درگيري، پيامدهاي مهمي براي نظم آينده منطقه‌اي و جايگاه بازيگراني چون ايران خواهد داشت. نشريه امريكايي فارن‌افرز اخيرا با انتشار مقاله‌اي با عنوان «ايران به جاي ويتنام، اوكراين به جاي كره؛ جنگ‌هاي مشابه به روش‌هاي مشابهي پايان مي‌يابند» تلاش كرده با ارجاع به تجربه ويتنام و كره، سناريوهاي محتمل پايان تنش‌هاي كنوني را ترسيم كند. به نوشته اين نشريه دولت ترامپ تنها در مدت دو ماه، مسيري را طي كرد كه سياست چندساله دولت جانسون درقبال ويتنام دربر مي‌گرفت: ورود به بحران، تشديد تنش‌ها، رسيدن به بن‌بست و درنهايت حركت به سمت مذاكره. اكنون مي‌توان مشابه اين روند را در دوره نيكسون مشاهده كرد: آغاز با تهديدهاي شديد و سپس درك تدريجي ضرورت خروج از بحران از طريق يك توافق، هر چند نه چندان مطلوب. اگر اين روند ادامه يابد، مي‌توان انتظار داشت وضعيت تنش‌آميز با ايران نيز طي ماه‌هاي آينده به نتيجه‌اي مبهم برسد؛ روندي كه نشانه‌هاي آن، ازجمله طرح اتهامات متقابل و تماس‌هاي ديپلماتيك، از هم‌اكنون قابل مشاهده است. اين نشريه در ادامه آورد: البته هيچ قياس تاريخي كاملا دقيق نيست و تفاوت‌هاي قابل‌توجهي ميان وضعيت ايران و جنگ ويتنام وجود دارد؛ ازجمله تفاوت در جغرافيا، ايدئولوژي‌ها، كوتاه‌تر بودن بازه زماني، عدم حضور نيروهاي زميني گسترده ازسوي امريكا، ثبات نسبي دولت‌ها و همچنين پيشرفت‌هاي چشمگير در فناوري نظامي. با اين حال، شباهت‌هايي در ساختار كلي اين دو وضعيت ديده مي‌شود. اين موضوع درباره جنگ اوكراين نيز صدق مي‌كند كه از نظر ساختاري شباهت‌هايي با جنگ كره دارد. از آنجا كه اين ساختارها بر دامنه انتخاب‌هاي سياست‌گذاران اثر مي‌گذارند، شناخت چنين الگوهايي مي‌تواند به درك بهتر نحوه پايان يافتن اين درگيري‌ها كمك كند. با اين حال به نظر مي‌رسد تنش‌ها و تقابل‌هاي ميان امريكا، اسراييل و ايران درنهايت به الگويي مشابه پايان جنگ ويتنام در سال ۱۹۷۳ نزديك شود؛ يعني دستيابي به توافقي مصالحه‌آميز اما نه لزوما نهايي كه برخي مسائل را حل مي‌كند و برخي ديگر را به آينده موكول خواهد كرد. همان‌گونه كه سرنوشت نهايي ويتنام جنوبي به زمان ديگري واگذار شد، تعيين تكليف نهايي درباره ايران و برنامه هسته‌اي اين كشور نيز ممكن است به آينده‌اي نامشخص منتقل شود. در مقابل، جنگ اوكراين احتمالا مسيري مشابه جنگ كره را طي خواهد كرد و با توافقي پايان مي‌يابد كه خطوط درگيري فعلي را تا حد زيادي تثبيت مي‌كند؛ وضعيتي با مرزهاي منجمد و آتش‌بسي بلندمدت كه برخلاف انتظار بسياري، مي‌تواند دوام قابل‌توجهي داشته باشد.

تكرار اشتباه جانسون
در نوامبر ۱۹۶۳، با ترور رهبران در ويتنام جنوبي و ايالات‌متحده، ليندون جانسون به ‌طور ناگهاني مسووليت مديريت دو وضعيت بحراني را برعهده گرفت. در ويتنام، نيروهاي شمالي با انسجام بالا، همراه با نيروهاي همسو در جنوب، به‌ تدريج در حال پيشروي عليه دولت ضعيف ويتنام جنوبي بودند. اگر واشنگتن اقدامي براي تغيير اين روند انجام نمي‌داد، به نظر مي‌رسيد سايگون درنهايت سقوط مي‌كرد و كشور تحت حاكميت نيروهاي كمونيست يكپارچه مي‌شد. جانسون و تيم او چشم‌انداز روشني براي پيروزي نداشتند، اما از پيامدهاي داخلي و بين‌المللي شكست نيز نگران بودند. از اين‌رو تصميم گرفتند حمايت از سايگون را افزايش دهند، با اين اميد كه نمايش قدرت، هانوي را به عقب‌نشيني وادارد. آن‌گونه كه فارن افرز نوشته، در مرحله نخست، اين حمايت در قالب كمك‌هاي اقتصادي و اعزام مستشاران نظامي بود؛ سپس به بمباران هوايي گسترش يافت و در ادامه به اعزام نيروهاي زميني انجاميد. با اين حال، هانوي بر اهداف اصلي خود پافشاري كرد و از عقب‌نشيني خودداري ورزيد. تا سال ۱۹۶۸، جنگ هزينه‌هاي انساني و مالي سنگيني به همراه داشت و موجب ناآرامي‌هاي داخلي در امريكا شد، به ‌گونه‌اي كه واشنگتن به ‌تدريج به دنبال راهي براي خروج از اين وضعيت برآمد. جانسون هرگز به ‌صراحت شكست را نپذيرفت، اما روند تشديد جنگ را متوقف كرد، دستور توقف يكجانبه بمباران را صادر نمود، از ادامه فعاليت سياسي كناره‌گيري كرد و مديريت اين پرونده را به جانشين خود واگذار كرد. در ادامه، ريچارد نيكسون به همراه مشاور امنيت ملي‌اش، هنري كيسينجر، با شرايطي مواجه شدند كه ضرورت پايان دادن به جنگ را به آنها تحميل مي‌كرد، درحالي كه فضاي سياسي داخلي براي اقدامات پرهزينه جديد محدود بود. آنها تمايلي به رها كردن ناگهاني سايگون نداشتند، اما همزمان به بهبود روابط ميان قدرت‌هاي بزرگ نيز مي‌انديشيدند و مي‌دانستند ايالات‌متحده بايد در بازه‌اي نسبتا كوتاه و پيش از انتخابات بعدي، از اين بحران عبور كند. در ابتدا تلاش كردند با تركيبي از فشار و نمايش قدرت به اهداف پيشين دست يابند؛ با تشديد حملات هوايي، اعمال فشارهاي سياسي و جلب همكاري شوروي و چين، در كنار كاهش تدريجي نيروهاي امريكايي براي مديريت افكار عمومي داخلي. هدف اين بود كه توافقي شكل گيرد كه هم خروج امريكا را ممكن كند و هم موقعيت ويتنام جنوبي را تا حدي حفظ كند.

شكست نظريه مرد ديوانه
در همين چارچوب، ايده‌اي در درون دولت امريكا مطرح شد كه بعدها به «نظريه مرد ديوانه» شهرت يافت؛ مبتني بر اين تصور كه نشان دادن آمادگي براي اقدامات غيرقابل پيش‌بيني مي‌تواند طرف مقابل را به مصالحه وادار كند. با اين حال، اين رويكرد به نتيجه مطلوب نرسيد. نه فشارها توانست اراده هانوي را در هم بشكند و نه ميانجيگري قدرت‌هاي ديگر به پيشرفت تعيين‌كننده‌اي انجاميد و در نتيجه، جنگ ادامه يافت.
تا پاييز ۱۹۶۹، شرايط تا حد زيادي به نقطه آغاز بازگشته بود، با اين تفاوت كه روند خروج نيروهاي امريكايي آغاز شده بود. اين امر هم مطالبه داخلي براي تسريع خروج را افزايش مي‌داد و هم به طرف مقابل انگيزه مي‌داد تا با انتظار براي تداوم اين روند، موقعيت خود را تقويت كند. در چنين فضايي، سطح نارضايتي در كاخ سفيد افزايش يافت. برخي گزينه‌هاي نظامي شديدتر نيز مورد بررسي قرار گرفت، اما در عمل، تهديدها به اقداماتي تعيين‌كننده منجر نشد. درنهايت، نيكسون و كيسينجر بر سر راهبردي جايگزين براي خروج به توافق رسيدند؛ راهبردي كه بر تركيبي از كاهش تدريجي حضور نظامي ايالات‌متحده، افزايش حمايت از دولت سايگون و تلاش فشرده براي دستيابي به توافق از مسير مذاكرات استوار بود. اين روند در سال ۱۹۷۳ به توافقي انجاميد كه به امريكا امكان مي‌داد بدون اعلام رسمي قطع حمايت از متحد خود، به جنگ پايان دهد و اسيران جنگي‌اش را بازگرداند. با اين حال، مفاد توافق به نيروهاي كمونيست اجازه مي‌داد در بخش‌هايي از جنوب باقي بمانند و اين امكان را فراهم مي‌كرد كه پس از خروج امريكا، درگيري‌ها از سر گرفته شود. اين وضعيت، در كنار محدوديت‌هاي اعمال‌شده ازسوي كنگره بر مداخله مجدد، درنهايت به سقوط ويتنام جنوبي در سال ۱۹۷۵ انجاميد. در مقايسه‌اي تحليلي، برخي ناظران بر اين باورند كه دولت دونالد ترامپ نيز با هدف مهار روندهاي نگران‌كننده، رويكردي فعال درقبال ايران در پيش گرفت. در پي حملات هوايي در سال ۲۰۲۵ كه برخي زيرساخت‌هاي نظامي و هسته‌اي ايران را هدف قرار داد، بحث‌هايي درباره بازسازي توانمندي‌هاي دفاعي ايران و پيامدهاي آن براي موازنه منطقه‌اي شكل گرفت. در اين چارچوب، فرض بر اين بود كه افزايش فشار مي‌تواند به تغيير برنامه هسته‌اي و نظامي تهران منجر شود. با اين حال، تحولات بعدي نشان داد شرايط پيچيده‌تر از برآوردهاي اوليه است و ايران، علي‌رغم فشارها، توانست بخش مهمي از ظرفيت بازدارندگي و نفوذ منطقه‌اي خود را حفظ كند. همزمان، نگراني‌هايي درباره امنيت انرژي و كشتيراني در خليج‌فارس افزايش يافت. در ادامه، تلاش‌هايي براي تركيب فشار و ديپلماسي صورت گرفت؛ رويكردي كه يادآور برخي الگوهاي پيشين در سياست خارجي امريكا بود. اين روند به برقراري يك آتش‌بس موقت و آغاز گفت‌وگوهاي غيرمستقيم با ميانجيگري طرف‌هاي ثالث انجاميد، اما به توافقي جامع منجر نشد و اختلافات اساسي ميان طرفين پابرجا است. در چنين شرايطي، با افزايش هزينه‌ها و محدوديت‌هاي داخلي، نشانه‌هايي از تمايل به مديريت بحران و حركت به سمت نوعي توافق ديده مي‌شود؛ توافقي كه مي‌تواند ضمن حفظ خطوط قرمز ايران، بخشي از نگراني‌هاي طرف‌هاي ديگر را كاهش دهد. در همين راستا نيويورك تايمز با استناد به تحليل گروهي از ناظران به اين جمع‌بندي رسيده كه احتمالا مسير پيش‌رو به توافقي محدود و موقت منتهي خواهد شد؛ توافقي كه مي‌تواند از شدت تنش‌ها بكاهد و برخي مسائل فوري، مانند امنيت كشتيراني و مديريت بحران‌هاي منطقه‌اي را سامان دهد، اما حل ‌و فصل اختلافات بنيادين را به آينده موكول خواهد كرد. بر اين اساس، تعيين تكليف نهايي درباره موضوعاتي همچون برنامه هسته‌اي ايران نيز احتمالا در چارچوبي بلندمدت‌تر و در مقطعي ديگر رقم خواهد خورد.

قمار پرهزينه
در همين حال، در اوكراين، نيروهاي كره‌شمالي كه در كنار روسيه مي‌جنگند، احتمالا احساس آشنايي عجيبي دارند؛ گويي تجربه پدربزرگان خود را تكرار مي‌كنند. در اواخر ژوئن ۱۹۵۰، نيروهاي كره‌شمالي با عبور از مدار ۳۸ درجه، حمله‌اي غافلگيرانه را آغاز كردند كه هدف آن قرار دادن كل شبه‌جزيره كره تحت كنترل نيروهاي كمونيست بود. مقامات دولت ترومن اين اقدام را بخشي از تشديد رويارويي در جنگ سرد تفسير كردند.نيروهاي كره‌شمالي در طول تابستان پيشروي كردند و درنهايت نيروهاي سازمان ملل را در ناحيه‌اي محدود در اطراف بندر بوسان در جنوب شرقي محاصره كردند. در سپتامبر، عمليات موفق آبي-خاكي ژنرال امريكايي داگلاس مك‌آرتور در بندر اينچون، در پشت خطوط دشمن، روند جنگ را معكوس كرد و اين‌بار نيروهاي سازمان ملل بودند كه كره‌شمالي‌ها را به عقب راندند. در اكتبر، رهبران امريكا كه تحت‌تاثير اين پيروزي‌ها قرار گرفتند و به مك‌آرتور اختيار دادند عمليات را در عمق خاك كره‌شمالي ادامه دهد، اما با پيشروي نيروهاي سازمان ملل به سمت شمال، چين با اعزام نيرو به حمايت از كره‌شمالي آمد و نيروهاي سازمان ملل را به عقب‌نشيني شتاب‌زده به جنوب وادار كرد. در اين مرحله، هر دوطرف دريافتند كه عبور از بن‌بست، هزينه‌اي بسيار سنگين خواهد داشت و رسيدن به پيروزي كامل دشوار است؛ بنابراين، بررسي گزينه پايان جنگ از طريق مذاكره براساس خطوط موجود در دستور كار قرار گرفت. مك‌آرتور با اين رويكرد مخالف بود و با اظهارات علني تند، سياست رسمي را به چالش كشيد؛ در واكنش، هري ترومن او را از فرماندهي بركنار و ريدگوي را جايگزين كرد. پس از آنكه نيروهاي سازمان ملل توانستند حمله گسترده چين را دفع كنند، پيشنهاد آتش‌بس در مدار ۳۸ درجه مطرح شد و يك ماه بعد، مذاكرات مستقيم آغاز گرديد. اين گفت‌وگوها طولاني شد و نبردهاي خونين دو سال ديگر ادامه يافت تا آنكه سرانجام در جولاي ۱۹۵۳، آتش‌بس در نزديكي همان خطوط اوليه امضا شد. حال به نوشته فارن افرز شباهت‌هاي ميان جنگ كره و جنگ اوكراين قابل توجه است. جنگ كنوني اوكراين با حمله غافلگيرانه نيروهاي روسيه در اواخر فوريه ۲۰۲۲ آغاز شد. نيروهاي روس، مشابه نيروهاي كره‌شمالي در سال ۱۹۵۰، با هدف تثبيت آنچه «سرزمين‌هاي از دست‌ رفته» مي‌دانستند، به پيشروي قابل‌توجهي دست يافتند و درنتيجه، ايالات‌متحده و كشورهاي اروپايي بار ديگر خود را در موقعيت حمايت از كشوري ديدند كه قرباني تهاجم نظامي شده بود. همانند كره، سال نخست جنگ اوكراين با تحركات بزرگ نظامي و جابه‌جايي‌هاي چشمگير در خطوط نبرد همراه بود و در سال‌هاي بعد، جنگ به بن‌بستي خونين در امتداد خطوط نسبتا ثابت درگيري تبديل شد. با روي كار آمدن ترامپ در سال ۲۰۲۵، تلاش‌هايي براي تحميل نوعي توافق صورت گرفت؛ بدين معنا كه از روسيه خواسته شد تا برخي دستاوردهاي ارضي را حفظ كند و همزمان با كاهش حمايت‌ها، اوكراين را براي پذيرش توافق تحت فشار قرار دهد، اما هيچ‌يك از طرفين حاضر به پذيرش چنين ترتيبي نشدند و جنگ ادامه يافت. با اين حال، هر چه طرف‌هاي درگير فرسوده‌تر شوند، احتمال شكل‌گيري توافقي كه اين بن‌بست را تثبيت كند، افزايش مي‌يابد. جنگ اوكراين نيز به ‌شدت خشونت‌بار بوده، با تلفات مستقيم جنگي در سطح بالا و ميليون‌ها آواره و آسيب‌ديده. چنين هزينه عظيمي براي دستاوردهاي محدود، اثر عميقي بر جامعه و نخبگان سياسي بر جاي مي‌گذارد و همان‌طور كه در كره پس از آتش‌بس، درگيري گسترده از سر گرفته نشد، در اوكراين نيز در صورت رسيدن به توافق، بعيد است طرفين به سرعت به سمت جنگي
 تمام‌عيار بازگردند.

امپراتوري رو به زوال؟
هر چهار جنگ، رويكرد تهاجمي هسته‌اي را به نمايش گذاشتند. اين الگو در كره، به عنوان نخستين درگيري كه در آن احتمال جنگ هسته‌اي عمومي ميان ائتلاف‌هاي متخاصم مطرح بود، شكل گرفت. قدرت‌هاي هسته‌اي به استفاده از بمب تهديد مي‌كردند تا طرف مقابل را به عقب‌نشيني وادارند، اما عملا از به‌كارگيري آن خودداري كردند. ايالات‌متحده در كره يا ويتنام از سلاح‌هاي هسته‌اي استفاده نكرد، روسيه در اوكراين اين كار را نكرده و نه ايالات‌متحده و نه اسراييل، فارغ از لفاظي‌هاي تند، در ايران به سمت استفاده از چنين سلاح‌هايي نخواهند رفت. با اين حال، فشارها براي گسترش سلاح‌هاي هسته‌اي مطمئنا افزايش خواهد يافت. هر چند ايران تاكنون رويكرد خود را در چارچوب محاسبات راهبردي خاص خود تنظيم كرده است. هر چهار جنگ، نه تنها اختلافاتي بين مخالفان، بلكه بين شركا را نيز به همراه داشت؛ امري طبيعي، زيرا قدرت‌هاي بزرگ و كوچك منافع و مسووليت‌هاي متفاوتي دارند. وقتي قدرت‌هاي بزرگ آماده توقف جنگ شدند، شركاي كوچك‌تر خود را نيز با خود همراه كردند. پس از مرگ استالين، رهبران جديد شوروي تصميم گرفتند ضررهاي خود را كاهش دهند و اجازه دهند آتش‌بس برقرار شود، درحالي كه واشنگتن، سئول را به پذيرش توافقي واداشت كه با آن موافق نبود. بيست سال بعد، واشنگتن، سايگون را به انجام همين كار تشويق كرد. اوكراين تاكنون در برابر فشار براي پذيرش توافقي تحميلي مقاومت كرده، اما اگر روسيه مايل به انعقاد توافقي معقول باشد، ايالات‌متحده و متحدان اروپايي به‌ دنبال ساز و كاري خواهند بود كه آن را براي كي‌يف قابل‌قبول كند. در مورد ايران نيز، هرگاه دولت ترامپ و ايران بر سر چارچوب مشتركي به تفاهم برسند، احتمالا واشنگتن انعطاف نشان خواهد داد. اين روزها بحث‌هايي در مورد اينكه ناكامي واشنگتن در دستيابي كامل به اهدافش در ايران، نشانه افول غيرقابل‌اجتناب قدرت امريكاست، مطرح شده است. تيتر اخير نيويورك تايمز اين بود: «چين به‌ طور فزاينده‌اي امريكاي ترامپ را به عنوان يك امپراتوري در حال زوال مي‌بيند» و بسياري در داخل و خارج از امريكا با اين نظر همدل‌اند، اما مشابه اين سخنان در مورد ويتنام نيز گفته شد، درحالي كه ايالات‌متحده ظرف چند سال توانست بخش زيادي از قدرت و نفوذ خود را بازسازي كند. اما امروز تضميني براي تكرار آن تجربه وجود ندارد. شايد قابل توجه‌ترين جنبه اين قافيه‌بندي تاريخي، تكرار تصور ساده‌انگارانه رهبران زمان جنگ باشد كه مي‌پندارند نيروي نظامي مي‌تواند به‌راحتي دستاوردهاي سياسي داشته باشد، دشمن واكنش جدي نشان نخواهد داد و برنامه‌ريزي استراتژيك عميق ضرورتي ندارد. اما در جنگ، مانند بازار، خطرناك‌ترين كلمات مي‌تواند اين باشد كه «اين‌بار فرق دارد.»

نظر شما
نظراتی كه حاوی توهین و مغایر قوانین کشور باشد منتشر نمی شود
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید