سوگهایی که با رقص آرامش میگیرند!
گاهی سوگواری برای مرگ شکل تازهای پیدا میکند. زمانی که مرگ تکرار میشود، بدن به آخرین سنگر بدل میشود. در چنین جهانی، «رقص سوگوارانه» نه آیین است و نه هنر؛ بلکه یک کنش سیاسی است.
به گزارش روز نو وقتی زبان از بیان بازمیماند، بدن شروع به سخن گفتن میکند. وقتی صدا خاموش میشود، حرکت معنا میسازد. رقص سوگوارانه از دل فقدان میآید، اما در فقدان متوقف نمیماند؛ به خشم گره میخورد، به اعتراض تبدیل میشود و به کنش اجتماعی بدل میگردد. این رقص، از زخمی میآید که اجازهی فریاد ندارد؛ از اندوهی که به سکوت محکوم شده است. بدنی که نمیتواند حرف بزند، حرکت میکند. بدنی که نمیتواند اعتراض کند، میلرزد. بدنی که سرکوب شده، معنا تولید میکند.
رقص سوگوارانه، زبان بدنهایی است که از حق سوگواری محروم شدهاند؛ بدنهایی که حتی اجازه ندارند عزادار باشند، بدنهایی که باید «عادی»، و «ساکت» بمانند. درست در همین نقطه است که حرکت، به تخریب نظم بدل میشود.
این رقص، نظم اندوه را بر هم میزند. میگوید: شما صاحب روایت مرگ نیستید؛ نمیتوانید تعیین کنید چه کسی حق دارد سوگواری کند و چه کسی ندارد. در اینجا بدن، روایت را پس میگیرد و فقدان را از امر خصوصی به مسئلهای اجتماعی تبدیل میکند.
رقص سوگوارانه، نه نماد صلح است و نه آشتی. این رقص، اعلان نارضایتی است؛ اعلان اینکه فقدان، شخصی نیست. مرگ، طبیعی نیست.
بدنِ در حال رقص، بدنِ مقاوم است؛ بدنی که بهجای تسلیم، حرکت را انتخاب کرده است. این حرکت خشونت ندارد، اما فرسایشگر است؛ نظم را میساید.
رقص سوگوارانه، یادآوری جمعی است. بدنها به آرشیو بدل میشوند. حافظه، عضلانی میشود. تاریخ، در ستون فقرات ثبت میشود. این رقص، فراموشی را ناممکن میکند.
در جهانی که اعتراض بینتیجه میشود یا بیمعنا، رقص سوگوارانه راه سوم است: نه سکوت، نه انفجار؛ بلکه فرسایش نظم مرگ.
این رقص، برای دیدهشدن نیست؛ برای باقیماندن است، برای ثبتشدن است؛ برای این است که گفته شود: ما اینجا بودیم، حذف شدیم، اما فراموش نشدیم. ما هنوز بدن داریم، هنوز حرکت داریم، هنوز اعتراض داریم.
رقص سوگوارانه، سیاست بدن است در خالصترین شکلش: بدون رهبر، بدون شعار، بدون تریبون — فقط بدن، فقط زخم، فقط حرکت؛ و شاید همین بیواسطگی است که آن را به یکی از خالصترین اشکال اعتراض بدل میکند.