برترینها: تصویری از یک تابلو با طرح دلار، یورو، آیفون، شمش طلا و پاسپورت آمریکا در فضای مجازی منتشر شده که گفته میشود با قیمت ۷.۵ میلیون تومان در خیابان انقلاب تهران به فروش میرسد. مجموعهای از نمونههای تزئینی این اشیا، در کنار یک اسلحه طلاییرنگ که همگی درون قابی مشکی کنار هم چیده شدهاند. انگار تمام آن چیزهایی که قرار است نماد ثروت، رفاه و خوشبختی باشند، یکجا جمع شدهاند تا روی دیوار خانه کسی آویزان شوند.

هنوز یادمان نرفته که زمانی در همین ایران خودمان، در بعضی عروسیها بهجای اسکناس هزار تومانی، یکدلاری شاباش میدادند. هم شیکتر بود و هم در مقاطعی ارزانتر از هزار تومان تمام میشد! این ماجرا مربوط به نیم قرن پیش نیست؛ داریم از دهه ۸۰ حرف میزنیم. از روزگاری که فقط حدود دو دهه از آن گذشته، اما انگار میان ما و آن روزها چند قرن فاصله افتاده است. حالا همان اسکناس خارجی، در کنار شمش طلا، به یکی از اجزای تابلوی آرزوها تبدیل شده است.
یا مثلاً پاسپورت آمریکایی که در سمت راست تابلو قرار دارد. اصلاً مگر داشتن امکان سفر و برخورداری از یک زندگی معمولی و باکیفیت باید رؤیا قلمداد شود؟ چرا باید چیزی به این سادگی، از مدار زندگی روزمره خارج شود و به آرزوهای دور و دراز و حتی کائنات پیوند بخورد؟
از همه دردناکتر، آن بلیت پشت پاسپورت است. نمیدانیم اگر همین امروز آماری گرفته شود و تمام موانع ویزا و پرواز را هم کنار بگذاریم، چند درصد از ایرانیان توانایی مالی خرید یک بلیت سفر به آمریکا را دارند؟ اصلاً مگر قیمت یک بلیت چقدر باید از توان مالی آدمها فاصله بگیرد که سر از ویشلیست آنها دربیاورد؟ از چه زمانی سفر کردن، بهجای یک تجربه معمولی، به یکی از نشانههای دستنیافتنی خوشبختی تبدیل شد؟
حضور آن اسلحه طلایی هم در نوع خودش تماشایی است. معلوم نیست در این تصویر از زندگی ایدهآل، اسلحه دقیقاً چه نقشی دارد. قرار است نماد قدرت باشد؟ امنیت؟ یا صرفاً یکی دیگر از نشانههای پرزرقوبرق ثروت؟ هرچه هست، ترکیب عجیبی ساخته شده؛ پول، طلا، مهاجرت، تکنولوژی و اسلحه. گویی برای ترسیم رؤیای خوشبختی، هرچه بوی قدرت و پول بدهد، باید در یک قاب جمع شود.
تلخی ماجرا همینجاست. چیزهایی که در بخشهایی از جهان ابزار زندگیاند، اینجا گاهی به نماد آرزو تبدیل میشوند. پولی که باید وسیله خرید باشد، خودش آرزو میشود. پاسپورتی که باید امکان جابهجایی بدهد، به نشانهای از خوشبختی تبدیل میشود. حتی یک بلیت هواپیما هم تصویری از یک زندگی دیگر است که شاید هرگز اتفاق نیفتد. و حالا تمام این حسرتها را در یک قاب چیدهاند، قیمت گذاشتهاند و به خودمان میفروشند. یک ویترین کوچک از چیزهایی که یا نداریم، یا رسیدن به آنها برایمان به طرز غمانگیزی دشوار شده است.
اصلاً مگر قرار نبود ایرانی بودن خودش یک سعادت باشد؟ پس چرا تماشای چنین تابلویی، بهجای آنکه لبخند بر لبمان بیاورد، اینقدر تلخ است؟ چرا باید از دل حسرتها و گرفتاریهای ریز و درشتمان، کالایی تولید شود و دوباره به خودمان فروخته شود؟ شاید کسی این تابلو را بخرد تا هر روز به آرزوهایش نگاه کند. شاید هم فروشنده تصور کند دارد تکهای از یک زندگی لوکس را به مشتری هدیه میدهد. اما راستش را بخواهید، من نمیتوانم اسم این ماجرا را «رؤیافروشی» بگذارم. این بیشتر به کابوسفروشی میماند؛ وقتی چیزهایی که باید بخش لاینفک زندگی معمولی باشند، چنان از دسترس دور شدهاند که حتی تصویر تقلبیشان هم برایمان قیمت پیدا کرده است.