یک امیرعباس هویدا را جای پدرزن هادی حجایفر گذاشتند
برترینها: سریال «کلاغ» از همان قسمتهای ابتدایی نشان میدهد که سازندگانش، دستکم از نظر فرمی، درسهای مهمی از تجربه سریال «تاسیان» گرفتهاند. اگر آثار ابتدایی مهدویان، نظیر «آخرین روزهای زمستان»، «ایستاده در غبار» و «ماجرای نیمروز» را به خاطر داشته باشیم، شباهتهای فرمی «کلاغ» با آنها به سرعت به چشم میآید.

با اینکه داستان سریال در سالهای منتهی به انقلاب ۱۳۵۷ میگذرد، جهان بصری آن هیچ شباهتی به تصویر نوستالژیک و گرم برخی آثار تاریخی ندارد. رنگبندیهای سرد و کدر، نورپردازیهای متمایل به فضای نگاتیوی و دوری از قابهای براق و اشباعشده، همه چیز را به سینمای مهدویان نزدیک کرده؛ گویی سازندگان عامدانه از بازتولید یک نوستالژی زیبا و فانتزی از دهه پنجاه فاصله گرفتهاند.
شاید همین مسئله را بتوان واکنشی غیرمستقیم به حواشی «تاسیان» دانست. سریالی که به واسطه رنگبندی گرم، تصاویر شارپ و نگاه رمانتیکش به فضای دهه پنجاه، با انتقاداتی مواجه شد و حتی برای مدتی کوتاه به واسطه توقیف از چرخه پخش خارج شد. «کلاغ» اما مسیر متفاوتی را انتخاب کرده؛ دهه پنجاه در این سریال، رنگ و لعاب ندارد و مثل تاسیان به زعم برخی منتقدان رویافروشی نمیکند.
اما تفاوتها فقط به فرم محدود نمیشود. از لحاظ داستانی نیز «کلاغ» در نقطه مقابل «تاسیان» قرار گرفته؛ به شکلی که ساواک در اینجا سازمانی خشن، بیرحم و سرکوبگر تصویر میشود و برخلاف «تاسیان»، تلاش چندانی برای تعدیل این تصویر صورت نمیگیرد.
با این حال، هسته مرکزی داستان از زاویهای دیگر یادآور یکی از جنجالیترین آثار ابراهیم حاتمیکیاست؛ «به رنگ ارغوان». فیلمی که به دلیل تابوشکنی در نمایش یک مامور امنیتی، سالها توقیف شد و سرانجام در دولت محمود احمدینژاد فرصت اکران پیدا کرد.
در «به رنگ ارغوان»، مامور امنیتی عاشق دختر یک زوجِ چریک میشود، اما «کلاغ» یک قدم جلوتر میرود؛ این بار مامور ساواک، نه دلباخته فرزند یک مبارز، بلکه شیفته خود یک زن چریک میشود. همین موقعیت، مجموعهای از تعقیب و گریزها، تعارضها و کشمکشهای میان قهرمان داستان و مافوقهایش را شکل میدهد و ستون اصلی روایت را میسازد.

اما یکی از تفسیرپذیرترین ویژگیهای «کلاغ»، تیپسازی یکی از شخصیتهاست؛ خصوصاً شخصیت مامور ساواک با بازی محسن قصابیان.
قصابیان در این سریال، تیپی خلق کرده که همزمان چندین ارجاع را در ذهن زنده میکند. از یک سو، ظاهر و استایل او بیشباهت به کمیسر مگره فرانسوی نیست و از سوی دیگر، پیپی که همواره همراهش است، تداعیکننده چهرههایی نظیر امیرعباس هویدا و حتی برخی رجال سیاسی دهههای چهل و پنجاه است.
البته مقصود از این شباهت، نه جهانبینی سیاسی، بلکه نوع تیپسازی است. پیپ در میان سیاستمداران آن دوره، نوعی ژست اشرافی محسوب میشد؛ همانطور که روشنفکران با سیگارهای زر و شیراز و طبقات دیگر با برندهای رایج زمانه خود، نوعی هویت بصری برای خود تعریف میکردند. در مقابل، محمدرضا پهلوی بیشتر به سبک ستارههای هالیوود، از همفری بوگارت تا کری گرانت، به سیگار علاقه داشت و حتی در میان برخی چهرههای سیاسی و مذهبی بعد از انقلاب نظیر رهبر شهید نیز تصاویر استفاده از پیپ دیده میشود.
همینها باعث شده تا کاراکتر پدرزن جلال، شاید بحثبرانگیزترین چهره این روزهای نمایش خانگی در ایران باشد و پس از مدتها یک کاراکتر از خود سریال جلوتر حرکت کند. البته این امر با کیفیت اجرای این نقش در سراسر سریال ارتباطی ندارد.