این گروه از مردم ایران بعد از دههها ناامید شدند
باشو بیدرانی در عصر ایران نوشت: طبقۀ متوسط همیشه با نوعی امید تعریف میشد؛ امید به آیندهای بهتر، پیشرفت تدریجی، امنیت اقتصادی و امکان ساختن یک زندگی باثبات. برای دههها، بسیاری از مردم باور داشتند اگر درس بخوانند، کار کنند و قواعد بازی را رعایت کنند، زندگیشان به تدریج بهتر خواهد شد. این تصور، فقط یک امید فردی نبود؛ ستون روانی جوامع مدرن بود. اما امروز، در بسیاری از کشورها، این احساس به تدریج فرسوده شده است.
بخش بزرگی از طبقۀ متوسط معاصر، مدام کار میکند اما احساس پیشرفت ندارد. هزینههای زندگی افزایش پیدا میکند، امنیت شغلی کاهش مییابد، خرید خانه دشوارتر میشود و آینده بیش از هر زمان دیگری نامطمئن به نظر میرسد. حتی کسانی که شغل ثابت دارند، اغلب با نوعی اضطراب دائمی زندگی میکنند؛ اضطراب از دست دادن، عقب افتادن یا فروغلتیدن به طبقات پایینتر. ترس از سقوط، جای رؤیای صعود را گرفته است.
این فرسودگی فقط اقتصادی نیست؛ روانی و عاطفی نیز هست. انسان مدرن باید همزمان موفق، فعال، خوشحال، بهروز و رقابتپذیر باشد. شبکههای اجتماعی نیز این فشار را تشدید میکنند. آدمها هر روز با ویترینی از موفقیت دیگران مواجه میشوند؛ سفرها، دستاوردها، روابط، سبک زندگی و تصویرهایی که ظاهراً نشان میدهد همه در حال پیشرفتاند، جز خودشان. نتیجه، نوعی احساس دائمی ناکافی بودن است.
طبقه متوسط امروز بیش از نسلهای قبل کار میکند، اما کمتر احساس ثبات دارد. بسیاری از شغلها موقتی شدهاند، مرز میان کار و زندگی شخصی از بین رفته و حتی زمان استراحت نیز بهنوعی به ادامۀ کار تبدیل شده است. تلفن همراه و اینترنت باعث شدهاند انسان همیشه در دسترس باشد؛ همیشه آماده پاسخدادن، پیگیریکردن و عقبنماندن. خستگی دیگر فقط جسمی نیست؛ ذهن نیز فرصت خاموش شدن پیدا نمیکند.

از سوی دیگر، رؤیاهای سنتی طبقه متوسط نیز فرسوده شدهاند. زمانی داشتن خانه، شغل پایدار و امکان برنامهریزی بلندمدت، اهدافی دستیافتنی به نظر میرسیدند. امروز اما برای بخش بزرگی از جوانان، این اهداف دورتر و مبهمتر شدهاند. همین فاصله میان انتظار و واقعیت، احساس سرخوردگی تولید میکند. نسلی که با وعدۀ پیشرفت بزرگ شده، اکنون بیش از هر چیز با عدم اطمینان نسبت به آینده روبهرو است.
این وضعیت پیامدهای اجتماعی مهمی نیز دارد. فرسودگی روانی، فقط یک مسئله فردی نیست؛ بر روابط انسانی، مشارکت اجتماعی و حتی سیاست اثر میگذارد. جامعۀ خسته، کمتر امیدوار میشود، کمتر مشارکت میکند و بیشتر مستعد خشم، بدبینی یا انزواست. شاید بخشی از عصبانیت عمومی، قطبیشدن سیاسی و رشد بیاعتمادی در جهان امروز، ریشه در همین فرسودگی پنهان داشته باشد.
نکتۀ مهم این است که بسیاری از آدمها، حتی زمانی که ظاهراً زندگی عادی دارند، در درون خود احساس شکست میکنند؛ زیرا معیارهای موفقیت مدام بزرگتر شدهاند. دیگر فقط بقا کافی نیست؛ باید مدام در حال پیشرفت، دیدهشدن و اثبات خود باشی. در چنین جهانی، آرامش به کالایی کمیاب تبدیل میشود.
طبقه متوسط در گذشته موتور ثبات اجتماعی محسوب میشد زیرا احساس میکرد آینده قابل پیشبینی است. اما هنگامی که این احساس از میان برود، جامعه وارد وضعیت شکنندهای میشود. انسان خسته ممکن است همچنان کار کند، لبخند بزند و زندگی روزمرهاش را ادامه دهد، اما در درون خود نسبت به آینده بیاعتماد شده باشد.
شاید مسئله اصلی جهان امروز فقط بحران اقتصادی یا سیاسی نباشد، بلکه فرسایش تدریجی امید باشد؛ امیدی که زمانی مهمترین سرمایه روانی طبقۀ متوسط به شمار میرفت.