تنگه هرمز باز شد و ترامپ هم تشکر همین! همه چی اصلاح شد؟

در حالی که سایه سنگین تنشها بر منطقه سنگینی میکرد، یک چرخش دیپلماتیک غیرمنتظره، معادلات را تغییر داد. اعلام بازگشایی تنگه هرمز از سوی «عباس عراقچی» و واکنش صریح و تشکرآمیز «دونالد ترامپ» نشان داد که برخلاف دوران پیشین -حداقل دور قبلی مذاکرات در اسلامآباد- پالسهای مستقیم میان دو طرف با سرعتی فراتر از انتظار در حال رد و بدل شدن است.
به گزارش روز نو این رویداد، در کنار تحرکات نظامی و دیپلماتیک در اسلامآباد، این سوال را به میان آورده که آیا تهران و واشنگتن در حال ترسیم نقشهای جدید برای عبور از بنبستهای قدیمی هستند؟ در این لحظه حساس که هر آن امکان شروع دور دوم گفتوگوها میان جمهوری اسلامی و ایالات متحده وجود دارد، برای واکاوی واقعیتهای پشتپرده و بررسی اعتبار تضمینهایی که کشورهای منطقه روی میز گذاشتهاند؛ با «دکتر حسن رنجبر»، کارشناس روابط بینالملل، به گفتوگو نشستیم. رنجبر در این مصاحبه با نگاهی دقیق به رفتارشناسی تیم ترامپ، به بررسی نقش چهرههایی، چون «جرد کوشنر» و «جیدی ونس» پرداخت و بر ضرورت عبور از مذاکرات میانجیمحور به سمت توافقهای پایدار تأکید کرد. درواقع این گفتوگو تحلیلی صریح است پیرامون خطقرمزهای هستهای، موازنه قدرت در خلیجفارس و این پرسش که چرا «عادیسازی روابط» همچنان غایب بزرگ بستههای پیشنهادی میان پاستور و کاخ سفید، محسوب میشود؟ خانمها و آقایان به میزسیاست خارجی «توسعه ایرانی» خوش آمدید.
حسن رنجبر عزیز، ضمن سپاس از اینکه بزرگوارانه به جمع کارشناسان «توسعه ایرانی» پیوستید. برای شروع لطفا بفرمایید که همزمانی اعلام آتشبس میان اسرائیل و لبنان توسط ترامپ با سفر ژنرال عاصم منیر به تهران در روز پنجشنبه و اعلام آزادسازی تنگه هرمز توسط عراقچی و تشکر ترامپ از ایران، را میتوان حرکت به سوی توافق در چند روز آینده قلمداد کرد؟
بنده هم ضمن سپاس از شما و همکاران عزیز «توسعه ایرانی»، لازم است تاکید کنم پیش از ورود به پاسخ سؤال، توجه به دو نکته مقدماتی ضروری است:
نخست؛ سطح تحلیل فراتر از منطقه: برای درک دقیق روندهای مرتبط با آنچه طی ۴۰ روز درگیری مستقیم نظامی میان آمریکا و اسرائیل علیه ایران رخ داده، لازم است تحلیل را صرفاً در سطح منطقهای محدود نکنیم. اگرچه میدان جنگ ماهیتی منطقهای یافته است، اما پیامدها و محرکهای آن ـ بهویژه به دلیل نقش تعیینکننده انرژی در اقتصاد جهانی ـ ابعاد کاملاً بینالمللی دارد؛ بنابراین هرگونه بررسی درباره آتشبس، مذاکرات صلح یا پویاییهای دیپلماسی میان ایران و آمریکا باید در چارچوبی با سطح تحلیل جهانی انجام شود.
دوم؛ دگرگونی در الگوهای همپیمانی غرب: یکی از ویژگیهای قابل توجه این مرحله از بحران، فروپاشی نسبی انسجام در ائتلافهای سیاسی و نظامی غرب است. عدم همراهی برخی دولتهای اروپایی و حتی متحدان غیراروپایی ایالات متحده با راهبردهای واشنگتن نشانهای از شکلگیری احتمالی ترتیبات جدید امنیتی، اقتصادی و سیاسی در نظم بینالمللی آینده است. بنابراین، بر اساس طرح ۱۰ مادهای ایران، آتشبس باید به صورت فراگیر و در تمام جبهههای درگیر اجرا میشد. این موضوع به دلیل عدم پایبندی آمریکا عملی نشد و همین امر باعث استمرار تنش و تشدید درگیریها شد، تا اینکه پس از یک هفته درگیری شدید در جبهه لبنان، مذاکرات سهجانبه میان لبنان، آمریکا و اسرائیل شکل گرفت.
در خصوص این مذاکرات نیز، چند نکته قابل توجه است:
- ترکیب طرف لبنانی در مذاکرات: محور مذاکرات از سوی لبنان عمدتاً توسط دولت تحت نفوذ جوزف عون هدایت میشود. این دولت بهطور سنتی رویکردی معطوف به مهار و محدودسازی قدرت حزبالله دارد و به همین دلیل نمیتواند یا نمیخواهد نماینده صدای جبهه مقاومت در میز مذاکره باشد. این امر ماهیت مذاکرات را بهگونهای شکل میدهد که هدف اصلی آن رفع نگرانیهای امنیتی اسرائیل باشد.
- دلایل امنیتی و نظامی پذیرش آتشبس: از منظر اسرائیل، پذیرش آتشبس صرفاً یک انتخاب سیاسی نبود؛ بلکه حاصل محاسبات نظامی بود. اسرائیل در کوتاهمدت چشمانداز روشنی از دستیابی به یک پیروزی نظامی قابل اتکا در برابر جبهه لبنان نمیدید. تشدید خشونتها و تلفات گسترده غیرنظامیان در لبنان طی یک هفته گذشته نیز موجی از انتقادهای بینالمللی را متوجه واشنگتن و تلآویو کرد و هزینههای ادامه جنگ را افزایش داد.
- نقش هماهنگی واشنگتن و تلآویو: با توجه به وابستگی ساختاری عملیات نظامی اسرائیل به حمایت آمریکا، نمیتوان تصور کرد که عدم تمکین اسرائیل به آتشبس در هفته نخست بدون هماهنگی با واشنگتن بوده باشد. این مقطع زمانی همچنین فرصتی برای سنجش اراده ایران محسوب شد. ناکامی دور نخست مذاکرات و مواضع صریح تهران نشان داد که ایران حاضر نیست در موضوع حزبالله انعطاف نشان دهد. این پیام برای هر دو طرف مذاکرهگر ـ آمریکا و اسرائیل ـ روشن بود.
بنابراین، مجموعه این عوامل ایالات متحده و اسرائیل را به پذیرش آتشبس در جبهه لبنان سوق داد.
حال در پاسخ به پرسش حضرتعالی، باید تاکید کنم: مجموعه تحولات اخیر ــ از آتشبس در لبنان، تحرکات دیپلماتیک اسلامآباد و برخی دیگر از پایتختهای منطقه، تا اعلام رسمی ایران مبنی بر باز بودن تنگه هرمز برای عبور کشتیهای تجاری و واکنش مثبت و توأم با قدردانی رئیسجمهور آمریکا ــ همگی نشان میدهد که آثار و پیامدهای «جنگ ۴۰ روزه» بسیار فراتر از جغرافیای غرب آسیا گسترش یافته است. این وضعیت نهتنها دولتها، بلکه بازارهای مالی، انرژی و حتی زندگی روزمره جوامع در نقاط مختلف جهان را بهطور مستقیم و غیرمستقیم تحت تأثیر قرار داده است؛ وضعیتی که آسیبپذیری ایالات متحده را نیز برجسته کرده و میتوان گفت در محاسبات اولیه آن کشور نسبت به تبعات درگیری، بهویژه تبعات جهانی آن، لحاظ نشده بود.
در مرکز این تحولات، «تنگه هرمز» بهعنوان «گرانیگاه ژئواکونومیک و ژئواستراتژیک» قرار دارد؛ آبراهی که عبور حدود ۲۵ درصد انرژی جهان و بخش قابلتوجهی از مشتقات حیاتی صنایع بینالمللی از آن صورت میگیرد. از منظر حقوق بینالملل دریاها، هرگونه اختلال در این شاهراه حیاتی نهتنها میتواند بر توازن قوای منطقهای اثر بگذارد، بلکه بهعنوان یک «مخاطره برای صلح و امنیت بینالمللی» موضوعیت پیدا میکند و بالقوه در صلاحیت شورای امنیت قرار میگیرد. همین جایگاه راهبردی است که امکان دارد «سرنوشت هر درگیری» را از طریق آثار اقتصادی و امنیتی آن تعیین کند.
در این چارچوب، واکنش دیروز رئیسجمهور آمریکا را میتوان نوعی «اذعان ضمنی» به اهمیت تنگه هرمز و نقش تعیینکننده ثبات آن در مدیریت تنشها دانست. یکی از موانع اصلی در مسیر گفتوگوهای ایران و آمریکا طی سالهای اخیر، عدم پذیرش رسمی این واقعیت توسط دولت آمریکا بود؛ واقعیتی که در پسِ آن، زبان پرخاشگرانه و رویکرد مبتنی بر فشار حداکثری جایگزین یک رویکرد تعاملمحور شده بود. اکنون، پیام قدردانی اخیر را میتوان ــ در سطحی محتاطانه و بدون پیشداوری تحلیلی ــ نشانهای از تغییر لحن و بالقوه «آغازگر فرصتی جدید» برای شکلگیری گفتوگوهای سازنده میان دو کشور قلمداد کرد.
با توجه به اینکه دور اول مذاکرات در سطح عالی (ونس-قالیباف) به توافق نهایی منجر نشد، دور دوم مذاکرات احتمالی را با چه ترکیبی پیشبینی میکنید؟ آیا ورود چهرههایی نظیر جرد کوشنر به میز مذاکرات، نشاندهنده تمایل ترامپ به یک «معامله بزرگ و سریع» فراتر از پرونده هستهای است؟
امضای یک توافق صلح احتمالی میان ایران و ایالات متحده، بهویژه با روایتی که دولت آمریکا میتواند از آن در سطح افکار عمومی و نهادهای سیاستگذاری ارائه کند، برای دولت کنونی واشنگتن- و بهطور خاص برای رئیسجمهور ترامپ- یک «دستاورد راهبردی» محسوب میشود؛ دستاوردی که هیچیک از دولتهای پیشین ایالات متحده طی چهار دهه گذشته به آن دست نیافتهاند. با این حال، از منظر حقوق بینالملل و نیز تجربه روابط متشنج میان دو دولت، نمیتوان انتظار داشت که پیچیدگیهای انباشتهشده ناشی از دههها خصومت، تنش و بحران- بهویژه پس از جنگ رمضان و سلسله رویدادهای مؤثر بر روابط دوجانبه- صرفاً با چند دور مذاکره به یک «توافق پایدار و اطمینانبخش» منتهی شود. چنین توافقی نیازمند یک فرآیند تدریجی اعتمادسازی، ایجاد ترتیبات اجرایی روشن و شکلدهی به سازوکارهای نظارتی معتبر است.
واکنش دیروز و پیام قدردانی رئیسجمهور آمریکا درمورد بازگشایی تنگه هرمز از سوی ایران را میتوان-در سطحی محتاطانه و بدون پیشداوری تحلیلی- نشانهای از تغییر لحن و بالقوه «آغازگر فرصتی جدید» برای شکلگیری گفتوگوهای سازنده میان دو کشور قلمداد کرد
در همین چارچوب، حضور چهرههایی مانند کوشنر و ویتکاف در نشستهای اسلامآباد، با توجه به تصویر ذهنی منفی و خاطره تاریخیای که از نقش این افراد در افکار عمومی ایرانیان وجود دارد، حتی در کنار حضور معاون رئیسجمهور (ونس)، میتواند این برداشت را تقویت کند که ایالات متحده هنوز به سطح «جدیت لازم برای ورود به مذاکرات معطوف به نتیجه» نرسیده است. ویتکاف در روایت غالب ایرانیان نماد یک «مذاکرهکننده فاقد حسننیت» تلقی میشود؛ فردی که نقش او بیشتر به «ابزار اعمال فشار روانی و تاکتیکی» شباهت دارد تا یک طرفِ متعهد به مذاکرات مبتنی بر اصول شناختهشده حقوق بینالملل، از جمله اصل حسن نیت در مذاکرات (Good Faith Negotiations).
در مقابل، انتظاری که در دور نخست مذاکرات از حضور ونس شکل گرفته بود، با الگوی حکمرانی و تصمیمگیری رئیسجمهور ترامپ همخوانی نداشت و نشان داد که وی از «اختیار عملیاتی کافی» برای ارائه یا پذیرش ابتکارات جدید- که لازمه پیشبرد هر مذاکره جدی و نتیجهمحور است- برخوردار نیست. این امر میتواند نشاندهنده آن باشد که خطوط کلی تصمیمگیری در ساختار دولت ترامپ تمرکزگراست و به مذاکرهکنندگان میانی، دامنه مانور مستقل اعطا نمیشود.
با این حال، بر اساس الگوی رفتاری ترامپ و نحوه توزیع واقعی اختیارات در حلقه تصمیمگیری او، میتوان چنین استنباط کرد که تیم مذاکرهکننده ایرانی باید از «ظرفیت میانجیگری و نفوذ شخصی کوشنر» بهره بیشتری ببرد. کوشنر، به دلیل نزدیکی به رئیسجمهور و نقش مؤثر در شکلدهی برخی خطمشیهای کلیدی، میتواند نفوذ و کارآمدی بیشتری نسبت به ویتکاف و حتی ونس در پیشبرد مذاکرات داشته باشد و احتمالاً قادر است کانال مؤثرتری برای انتقال پیشنهادها، تعدیل مواضع، و شکلدهی به ابتکارات دیپلماتیک ایجاد کند.
امضای یک توافق صلح احتمالی میان ایران و ایالات متحده، بهویژه با روایتی که دولت آمریکا میتواند از آن در سطح افکار عمومی و نهادهای سیاستگذاری ارائه کند، برای دولت کنونی واشنگتن- و بهطور خاص برای رئیسجمهور ترامپ- یک «دستاورد راهبردی» محسوب میشود؛ دستاوردی که هیچیک از دولتهای پیشین ایالات متحده طی چهار دهه گذشته به آن دست نیافتهاند
سفر فرمانده ارتش پاکستان به تهران و سپس واشنگتن نشاندهنده تغییر نقش اسلامآباد از «میزبان» به «تضمینگر امنیتی» است. به نظر شما ایران تا چه حد میتواند به ضمانتهای ارتش پاکستان یا حتی ترکیه و مصر که فعلا سهگانه میانجیگری را شکل دادهاند، برابر وعدههای دولت ترامپ تکیه کند؟
پاکستان با «حسن نیت» وارد روند میانجیگری شده و تحقق موفقیت در این مذاکرات میتواند جایگاه بینالمللی آن کشور را، بهویژه در رقابت راهبردی با هند، تقویت کند. اسلامآباد در همین راستا مجموعهای از اقدامات میدانی و دیپلماتیک را برای تسهیل پیشبرد گفتوگوها آغاز کرده است. با این حال، عمق بحران در روابط ایران و ایالات متحده و سطح گسترده «بیاعتمادی متقابل» میان دو طرف چنان ریشهدار است که هرگونه توافق احتمالی نیازمند «تضمینهای بینالمللی» و مشارکت قدرتهای جهانی، خصوصاً اعضای دائم شورای امنیت دارای حق وتو، خواهد بود. حضور این بازیگران میتواند برای اعتباربخشی به مکانیسمهای تضمینی و ایجاد ساختارهای نظارتی قابل اتکاء ضروری باشد.
در این چارچوب، اقدام چین و روسیه در وتوی قطعنامه پیشنهادی بحرین در شورای امنیت، گامی مؤثر در جلوگیری از تشدید مخاصمه بود. با وجود این، به نظر میرسد این دو کشور هنوز در جهت «توقف کامل جنگ» اقدام عملیاتی مشخص و مؤثری انجام ندادهاند. اگرچه در سطح دیپلماتیک مواضع حمایتی مختلفی اعلام شده و چین نیز در ابتدای جنگ یک نماینده ویژه به منطقه اعزام کرد، اما تاکنون ابتکارهای اجرایی قابل مشاهدهای برای خاتمه مخاصمه ارائه نشده است
ولادیمیر پوتین نیز در مناسبتهای مختلف پیامهایی را منتقل کرده و در تازهترین مورد، در گفتوگو با مسعود پزشکیان آمادگی خود را برای ایفای نقش میانجی اعلام کرده است؛ با این حال هنوز «طرح عملیاتی مشخص» یا «تحرکات میدانی مؤثر» ـ دستکم در سطح عمومی و رسانهای ـ از سوی مسکو مشاهده نمیشود. این امر نشان میدهد که نقش بالقوه این دو قدرت هنوز به مرحله اقدام مؤثر و تضمینکننده نرسیده است. در جمعبندی باید گفت «سطح مناقشه» میان ایران و آمریکا، حتی برفرض دستیابی به یک توافق اولیه، چنان عمیق و چندبُعدی است که «تضمینهای ارائهشده توسط پاکستان»، حتی همراه با مشارکت ترکیه و مصر، بهتنهایی نمیتواند امنیت و پایداری لازم را فراهم کند. این موضوع زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که نقش اسرائیل بهعنوان یکی از بازیگران مؤثر در معادلات ایران و آمریکا مورد توجه قرار گیرد؛ بازیگری که خود میتواند منبع بالقوه بیثباتی برای کشورهای اسلامی از جمله ترکیه، پاکستان و مصر باشد.
روندهای صلح و مذاکرات پیشِرو را میتوان مقطعی سرنوشتساز در دینامیک آینده روابط دو کشور دانست. موفقیت این روندها میتواند صلح، امنیت و توسعه را تقویت کند و ناکامی آن تبعات پرهزینه و گستردهای در سطح منطقه و حتی فراتر از آن خواهد داشت
بر این اساس، همراهی پاکستان، ترکیه و مصر تنها در صورتی میتواند تضمینهای معتبر و اجرایی ایجاد کند که «با مشارکت فعال چین و روسیه» تکمیل شود. چنین ترکیبی میتواند یک «سازوکار چندلایه تضمینی» شکل دهد که هم ظرفیت نظارتی داشته باشد و هم بتواند در صورت بروز نقض احتمالی تعهدات، واکنش مؤثر و معتبر ارائه کند.
ترامپ و ونس مدعی هستند که «بهترین و آخرین پیشنهاد» را روی میز گذاشتهاند. از نگاه شما به عنوان یک کارشناس روابط بینالملل، خط قرمزهای جمهوری اسلامی در این بسته پیشنهادی (بهویژه در حوزه نظارتهای هستهای و بازگشایی مسیرهای دریایی) کجاست که باعث شده تهران تاکنون از پذیرش فوری آن خودداری کند؟
مذاکره در معنای حرفهای و تکنیکی آن، ایستادگی مبتکرانه بر خطوط قرمز و تلاش برای دستیابی به ابتکارهای راهگشا با هدف خروج از بحران در قالب یک «بازی برد-برد» است. طرفین مذاکره باید آمادگی لازم را برای «ارائه» و نیز «پذیرش» راهحلهای ابتکاری داشته باشند؛ زیرا هر توافق پایدار نیازمند انعطافپذیری، خلاقیت و درک مشترک از چگونگی مدیریت اختلافات است.
با این حال، باید توجه داشت که ادبیات سیاسی رئیسجمهور ترامپ در دوره زمامداری وی با اصول شناختهشده «دیپلماسی مبتنی بر گفتوگو» سازگاری چندانی ندارد. منطق رفتاری او عمدتاً بر «امتیازگیری از طریق نمایش قدرت سخت» استوار است و همین رویکرد سبب شده بود که بخشی از رفتارهای او در عرصه عمومی ـ از جمله توییتهای پیدرپی، تهدیدآمیز و بعضاً پریشانگونه ـ از چارچوب معمول زبان مذاکره فاصله بگیرد.
با این حال، با توجه به مذاکرات اسلامآباد و حجم قابل توجه مکاتباتی که در آن دوره میان دو طرف رد و بدل شد، میتوان گفت اگر در دوره پیشِ رو گفتوگویی صورت گیرد، طرفین اکنون شناخت دقیقتر و جامعتری از یکدیگر و از موضوعات اختلافی دارند. همین «شناخت متقابل ارتقایافته» یکی از دستاوردهای مهم آن مرحله از تعاملات بوده است.
در خصوص «شکل مذاکره» نیز باید تأکید کرد که آنچه اهمیت دارد، نشست مستقیم هیئتهای دیپلماتیک در برابر یکدیگر است. مذاکرات غیرمستقیم و مبتنی بر میانجی در اتاقهای جداگانه، در روابط پیچیده ایران و ایالات متحده کارآمدی محدودی دارد و نمیتواند جایگزین ارتباط مستقیم میان مذاکرهکنندگان شود. شاید اگر دو دور مذاکرات گذشته که با میانجیگری عمان انجام شد بهصورت مستقیم برگزار میگردید، دیپلماتهای ایرانی زودتر به «نیت ناسازگار و فریبکارانه» طرف آمریکایی پی میبردند و آن «غافلگیری پرهزینه» بر کشور تحمیل نمیشد.
مجموعه تحولات اخیر- از آتشبس در لبنان، تحرکات دیپلماتیک اسلامآباد و برخی دیگر از پایتختهای منطقه، تا اعلام رسمی ایران مبنی بر باز بودن تنگه هرمز برای عبور کشتیهای تجاری و واکنش مثبت و توأم با قدردانی رئیسجمهور آمریکا- همگی نشان میدهد که آثار و پیامدهای «جنگ ۴۰ روزه» بسیار فراتر از جغرافیای غرب آسیا گسترش یافته است
سفر شهباز شریف به ریاض و دوحه بلافاصله پس از مذاکرات اسلامآباد چه پیامی برای میزهای سیاست خارجی طرفین مناقشه دارد؟ آیا ایجاد یک «ائتلاف منطقهای» توسط پاکستان، تلاشی برای توزیع ریسک توافق یا کاهش ریسک شروع جنگ مجدد میان ایران و آمریکا، در سطح خاورمیانه است؟
سفر شهباز شریف به ریاض و دوحه بلافاصله پس از مذاکرات اسلامآباد، در سطح پیامشناسی سیاست خارجی، نشان میدهد که پاکستان تلاش دارد گفتوگوهای آغازشده میان تهران و واشنگتن را در یک «چارچوب منطقهایِ حمایتگر» قرار دهد. علت این رویکرد آن است که تحولات جنگ رمضان ـ از جمله منطقهایشدن درگیریها، حملات تلافیجویانه ایران، بهرهبرداری آمریکا از ظرفیت کشورهای جنوبی خلیج فارس و حضور پرشمار پایگاههای نظامی آمریکا در این کشورها ـ موجب افزایش حساسیت و بیاعتمادی در محیط امنیتی خلیج فارس شده است. این شرایط باعث شد پیامهای اعتمادساز مقامات ایرانی در آن مقطع چندان شنیده نشود و فضای بیاعتمادی تداوم یابد.
اکنون و با روشنتر شدن چشمانداز پایان جنگ رمضان، ساختارهای امنیتی، اقتصادی و سیاسی منطقه درحال دگرگونی است؛ بنابراین، اسلامآباد تلاش میکند با رایزنی همزمان با عربستان و قطر، زمینه انتشار پیامهای روشن و اطمینانبخش از سوی بازیگران کلیدی خلیج فارس را فراهم کند. چنین پیامهایی ـ اگر همراه با اقدامات عملی باشد ـ برای ایجاد ثبات و مدیریت ریسکهای ناشی از تعاملات تهران و واشنگتن ضروری است؛ زیرا هر توافقی که در سطح منطقه منعقد شود بدون «اطمینانبخشی جمعی» پایداری کافی نخواهد داشت.
در این چارچوب، سفرهای شهباز شریف را میتوان تلاشی برای شکل دادن به نوعی «هماهنگی منطقهای از جنس اعتمادسازی» دانست؛ نه به معنای تشکیل یک ائتلاف رسمی، بلکه به مفهوم ایجاد شبکهای از همراهی دیپلماتیک که بتواند:
- ریسکهای ناشی از ازسرگیری احتمالی جنگ را کاهش دهد، هزینههای امنیتی را میان چند کشور توزیع کند، و از طریق نقشآفرینی عربستان ـ که نفوذ قابل توجهی بر دیگر کشورهای عربی دارد ـ مانع از تشدید سوءبرداشتها شود.
در نهایت، باید توجه داشت که نقش نظامی آمریکا در آینده غرب آسیا، بهویژه حضور پایگاههای آن در کشورهای جنوبی خلیج فارس، همچنان یکی از متغیرهای تعیینکننده در روابط این کشورها با ایران است. از همین رو پاکستان میکوشد با نزدیکسازی دیدگاههای ریاض، دوحه و دیگر پایتختهای عربی، فضای منطقه را برای هرگونه توافق آینده میان ایران و آمریکا قابل پیشبینیتر و کمریسکتر کند.
از منظر حقوق بینالملل و نیز تجربه روابط متشنج میان دو دولت ایران و آمریکا، نمیتوان انتظار داشت که پیچیدگیهای انباشتهشده ناشی از دههها خصومت، تنش و بحران- بهویژه پس از جنگ رمضان و سلسله رویدادهای مؤثر بر روابط دوجانبه- صرفاً با چند دور مذاکره به یک «توافق پایدار و اطمینانبخش» منتهی شود
و پرسش آخر. دلایل جمهوری اسلامی در نپذیرفتن رابطه با آمریکا را همه ما میدانیم و سالهاست خود من شخصا برای آغاز این رابطه جنگیدهام، اما پرسش اینجاست که چرا واشنگتن گزینه بازشدن سفارتش در تهران را روی میز مذاکره نمیگذارد و برقراری رابطه رسمی با جمهوری اسلامی را پیش شرط اصلی محسوب نمیکند؟ چرا در پیشنهادهای اخیر دولت ترامپ (بسته ۱۵ مادهای) گزینه «بازگشایی سفارت» یا «عادیسازی روابط» به عنوان یک امتیاز کلیدی یا پیششرط روی میز نیست؟ آیا واشنگتن نگران است که با رسمیت یافتن رابطه، ابزارهای فشار (مانند تحریمهای ثانویه) را از دستش خارج کند، یا اساساً آنها به «جمهوری اسلامی بدون سفارت آمریکا» برای تداوم موازنه قوا در منطقه میان اعراب و اسرائیل، نیاز دارند؟
آنچه شما اشاره کردید بخشی از پاسخ است، اما برای فهم جایگاه «بازگشایی سفارت» و «عادیسازی روابط رسمی» باید به پیشینه تاریخی و بار نمادینی که پیرامون آن شکل گرفته بازگشت. نقطه آغاز این روند، تسخیر سفارت آمریکا و گروگانگیری دیپلماتهاست؛ رخدادی که در فضای انقلابی و هیجانی آن دوره، روابط دو کشور را قطع کرد و طی ۴۴۴ روز به یک تابوی هویتی ـ بهویژه در ایران ـ تبدیل شد. از آن زمان، این موضوع به معیار تمایزگذاری میان هویتها بدل شد؛ بهگونهای که حتی طرح دیدگاههای کارشناسی درباره آن، خود شاخصی برای سنجش «انقلابی» یا «غیرانقلابی» بودن تلقی گردید و در این گفتمان نمادین، «غیرانقلابی بودن» مترادف «سازشکاری» دانسته شد.
به باور من، همین نمادسازی میتواند بهتنهایی یکی از موانع مهم در مسیر مذاکرات و توافقهای موضوعمحور باشد. آغاز دوباره روابط دیپلماتیک میان ایران و آمریکا مسیری دشوار و پرپیچوخم است؛ مسیری که جنگ رمضان بر پیچیدگی آن افزود. شاید اگر ایالات متحده مسیر مذاکره متعهدانه را ادامه میداد، از تنش پرهیز میکرد و از ظرفیتهای برجام بهدرستی استفاده میشد، بخش مهمی از این مسیر اصلاح میگردید. برجام، هرچند توافقی صرفاً هستهای بود، در صورت اجرای کامل میتوانست زمینه اعتمادسازی برای همکاری در سایر موضوعات را فراهم کند. خروج از آن، در عمل نخستین ضربه به روند دیپلماسی مرحلهای بود.
از این رو، در یک رویکرد واقعبینانه باید پذیرفت که پیشفرضهای مطلقگرایانه درباره امکان یا عدم امکان عادیسازی روابط، نهتنها راهگشا نیستند، بلکه خود مانع شکلگیری توافقها و همکاریهای موردی میشوند.
در نهایت، روندهای صلح و مذاکرات پیشِرو را میتوان مقطعی سرنوشتساز در دینامیک آینده روابط دو کشور دانست. موفقیت این روندها میتواند صلح، امنیت و توسعه را تقویت کند و ناکامی آن تبعات پرهزینه و گستردهای در سطح منطقه و حتی فراتر از آن خواهد داشت.