گوگل عزیزتر از جان، دل تو برای ما تنگ نشده؟
جاوید مومنی در یادداشتی در پیام ما نوشت: از یک روز مشخص شروع شد. اینترنت قطع شد و دیگر برنگشت. زمان آغازش را همه میدانیم، اما زمان پایانش هنوز نامعلوم است. در این فاصله، چیزی بیشتر از «دسترسی» از دست رفته؛ ما بخشی از ریتم عادی زندگیمان را گم کردهایم، ریتمی که در آن، اطلاعات بهجای جستوجو، به سمت ما میآمدند؛ نه فوری، نه تصادفی، بلکه تنظیمشده بر اساس تکرار و رفتار.

سیستمی که بیصدا ما را میشناخت
برای من، اینترنت فقط ابزار کار نبود. یک لایهی پنهان بود که زندگی روزمره را نرمتر میکرد. صبحها که میآمدم سراغ گوشی، لازم نبود دنبال خبر بگردم؛ خبرهای فناوری خودشان میآمدند. نه هر خبری، آنهایی که به کارم میآمد. همسرم دنیای خودش را داشت؛ الگوریتمها میدانستند چه چیزهایی برایش جذاب است. دوستانم، هر کدام در یک جهان موازی کوچک زندگی میکردند؛ یکی با فوتبال، یکی با بازار، یکی با سرگرمی. مادرم طرحهای پته میدید، و رهام و ماهان، خواهرزادههای کوچکم انیمیشنهایی که دقیقاً برای سنشان مناسب بود.
اینها را هیچوقت «شناخت» حساب نمیکردیم. بیشتر شبیه یک عادت بود؛ عادت به اینکه جهان، خودش را تا حدی تنظیم میکند. حالا همهی آنها، نه فقط برای من برای همه قطع شده و جایش را چیزی گرفته که بیشتر شبیه حدس زدن است تا دانستن.
وقتی هر چیزی میتواند «وایرال» باشد
در این مدت، بیش از هر چیز یک تغییر را حس کردهام: قبلاً برای باور کردن یک محتوا، مسیرش مهم بود؛ اینکه از کجا آمده، چقدر دیده شده، چه کسانی دربارهاش حرف زدهاند. یک جور شبکه نامرئی از نشانهها وجود داشت که کمک میکرد تصمیم بگیریم.
الان اما آن شبکه نیست، یک ویدیو حتا اگر واقعاً دیده نشده باشد، میتواند فقط با یک تیتر، «وایرال» به نظر برسد. نه چون ما سادهتر شدهایم؛ چون ابزار مقایسه را از دست دادهایم.
از بیرون شاید اینطور به نظر برسد که روایتها پررنگتر شدهاند. اما از داخل، حسش بیشتر شبیه فشار است تا اقناع. انگار بعضی چیزها باید بزرگ به نظر برسند، حتی اگر در تجربه واقعی ما کوچک باشند.
بهعنوان کسی که با سیستمها کار میکند، این وضعیت آشناست:
وقتی یک سیستم مانیتورینگ را خاموش میکنید، خطاها کمتر نمیشوند فقط دیده نمیشوند. در عوض، تفسیرها بیشتر میشوند. هر کسی با دادهی محدود خودش، یک تصویر کامل میسازد.
شاید برای همین است که حالا، حتی واکنشها هم با تأخیر میآیند.اول سکوت، بعد تردید، و بعد خیلی آهسته اشاره به اینکه شاید این وضعیت، هزینه و خسارتی هم داشته باشد.
فهمی که جای خودش را به روایت داد
این روزها بیشتر از همیشه به این فکر میکنم که ما چقدر به آن «آشنای بینام» عادت کرده بودیم. سیستمی که بدون اینکه دیده شود، کمک میکرد جهان را کمی قابلفهمتر ببینیم. حالا که نیست، نه فقط خبرها دورتر شدهاند، بلکه خودمان هم برای هم غریبهتر شدهایم. هر کسی در یک دایرهی محدودتر، با دادهی کمتر، و اطمینان پایینتر.
شاید برای همین است که این سؤال جدیتر از شوخی به نظر میرسد: گوگل، تو دلت برای ما تنگ نشده؟
یا دقیقتر: ما چقدر سریع به سیستمی عادت کردیم که بدون آن، حتی تشخیص سادهترین چیزها هم به حدس وابسته میشود؟