به روز شده در: ۱۰ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۰:۲۵
کد خبر: ۷۴۳۷۱۷
تاریخ انتشار: ۱۰:۰۹ - ۱۵ فروردين ۱۴۰۵

رد پای جنگ در خیابان‌های تهران!

روزنو :ایران ضرباهنگ دیگری دارد این روزها. ریتم تهران زیر شلیک ممتد پدافند‌ها برای شکار پهپاد و صدای مهیب بمب و موشک همزمان با نسیم لطیف نوروزی، رگبار باران، رنگین کمان و هوای دلنشین بهار، ترکیبی از بیم و امید را برایمان ساخته است.

رد پای جنگ در خیابان‌های تهران!

ماندن در شهر

من از روز اول جنگ در تهران ماندم و با خود قسم خورده‌ام حتی اگر وضع بدتر هم شود باز در شهر می‌مانم. بسیاری که توان ذهنی یا جسمیِ ماندن در شرایط جنگی را ندارند و در عین حال توان مالی دارند، شهر را ترک کرده‌اند و ما را تنها گذاشته‌اند، درست مثل همه ایرانیانی که طی سال‌ها از ایران کوچیده یا کوچانده شدند و ما را تنها گذاشتند… این روز‌ها مفهوم «ماندن» برایم عمیقتر شده است.

به گزارش روز نو چسبندگی به خاک و خانه و تحمل دشواری‌های بیشمارِ زیستن در ایران شاید به نوعی بیماری روحی تلقی شود یا سرسختی مضحک و بی‌سرانجامی که دستمایه کسانی است که ما را به بهانه تنبیه یا زوال حاکمیت، سزاوار حمله دشمن دیده‌اند…

خانه

ما که در شهر مانده‌ایم بی‌تاب و بیقراریم، زیرا باید در خطر بمباران به سر کار برویم، نان بخریم، بنزین بزنیم، به خانه بازگردیم و هر بار که رفت و آمدی می‌کنیم قبل از خداحافظی از خانه، یک بار دیگر صورت عزیزانمان را با دقت و محبت نگاه می‌کنیم، چون نمی‌دانیم که به خانه بازمی‌گردیم یا اگر بازگردیم «خانه»، آه خانه پابرجاست…؟

تهران را تنها نمی‌گذارم

در جنگ دوازده روزه هم در تهران ماندم و صادقانه بگویم بعضی روز‌ها آرزو می‌کردم کاش خانه‌ای در سرزمین مادری یا کلبه‌ای در روستای پدری داشتم تا به آن پناه برم، اما وقتی ترامپ گفت: تهران را تخلیه کنید به خودم آمدم و در مقاله‌ای خطاب به رئیس‌جمهور امریکا نوشتم: «من از تهران نمی‌روم. گل‌ها، گربه‌ها، مردم و شهرم را تنها نمی‌گذارم. می‌مانم و شهر را برای آنها که رفته‌اند نگه می‌دارم!»

در جنگ فعلی دیگر حتی یک روز هم به رفتن فکر نکردم، زیرا به چشم خودم دیدم که گربه‌ها و پرنده‌ها به خاطر کوچ مردم تا چه اندازه گرسنه و نالان مانده‌اند.

بمب و پدافند

پدافند‌ها کار می‌کنند، بمب‌ها در گوشه و کنار شهر می‌افتند، بمب‌های سنگرشکن به عمق زمین می‌روند منفجر می‌شوند و اطراف را می‌لرزانند و طبق گفته دشمن همه جا ناامن است. از مردم خواسته‌اند که در خانه بمانند. حتی پیامکی از طرف دولت رسیده که در صورت امکان شهر را ترک کنید.

اولویت

اکنون مجالی برای انتشار مجله روشنفکری «شوکران» و کتاب‌های آموزشی، ادبی و زبان مادری در نشر «امرود» یا برپایی نمایشگاه نقاشی در گالری «هو» نیست، فقط به کار روزانه‌ام در یک نشریه که اکنون در چهار صفحه منتشر می‌شود، می‌پردازم تا هزینه‌های زندگی را تأمین کنم. فکر می‌کنم الان تهران و همه جای ایران در لایه‌های ظریفتر خود نیاز به حمایتی ملموس و حضوری بامعنا دارد.

غذارسانی

شما که در شهر مانده‌اید، دقت کرده‌اید که کبوتر‌ها از شدت گرسنگی روی زمین و حتی در وسط خیابان راه می‌روند و نا ندارند از جلوی ماشین‌ها به سرعت بپرند؟ به کمک دوستی که هزینه غذای گربه‌ها و پرنده‌ها را می‌پردازد و آنها را هر روز با دقت بسته بندی می‌کند و سهم گربه‌های هر کوچه‌ای را در منطقه هفت تیر و خیابان ویلا کنار می‌گذارد، شروع به غذارسانی کردم.

خداحافظی از خانه

بیرون زدن از خانه، رانندگی و عبور از ایست بازرسی‌هایی که هنگام حفظ امنیت شهر، خود در معرض حمله هستند، رفتن به آغوش خطر است. هر روز صبح قبل از خروج از خانه، عزیزانم را دو بار نگاه می‌کنم و حتی گاهی به بهانه‌ای از میانه پله‌ها برمی‌گردم و یک بار دیگر خداحافظی می‌کنم، چون نمی‌دانم بخت بازگشتم به خانه چقدر است؟ حس می‌کنم عرفان ایرانی و حالت تعلیقی که در روح فرهنگ ماست چقدر ما را برای چنین روز‌هایی آماده کرده است. ما به امید عشقی ناپیدا، راه‌های پیدا و پنهان را طی طریق می‌کنیم. نیروی نادیدنی هست که ما را پیش می‌برد و در «مسیر» نگاهمان می‌دارد. «من مست و تو دیوانه/ ما را که برد خانه؟»

مفهوم خانه

به دیدن دوست هنرمندی رفتم. او هم در تهران مانده است. حرف جالبی زد. گفت: خانه برای من همه چیز است. من و سگم در تهران می‌مانیم. اگر خانه‌ام نباشد من هم نمی‌خواهم باشم.

میو میو و شناخت کلاغ‌ها

روزانه غذای تازه گربه‌ها را از در خانه دوستم تحویل می‌گیرم و با عبور از ایست بازرسی‌ها به سراغ اولین گربه‌های نشان شده می‌روم. شهر خلوت است. وقتی به اولین ایستگاه غذارسانی می‌رسم، گربه‌ها روی پنجه‌هایشان این پا و آن پا می‌کنند. دیگر ماشین مرا می‌شناسند. از دور منتظرند. وقتی توقف می‌کنم، خود را مشتاقانه می‌رسانند و با صدا‌های متفاوت از یکدیگر میو میو می‌کنند: «کجا بودی؟ گشنه موندیم…» کلاغ‌های باهوش به محض شنیدن میوی گربه‌ها خود را به بالای سرم می‌رسانند. یک تکه جگر هم برای کلاغ‌ها می‌اندازم، اما آنها آنقدر گرسنه‌اند که بر خلاف رفتار معمول، دیگر منتظر سیر شدن و کنار رفتن گربه‌ها نمی‌مانند و با احتیاط تکه‌های جگر را از پهلوی دهان گربه‌ها می‌ربایند.

تشنگی

گربه‌ها تشنه هم هستند و افرادی که ضایعات پلاستیک جمع می‌کنند کاسه آب پلاستیکی روز قبل را برده‌اند. دوباره برایشان آب می‌گذارم و به سراغ گربه تنهایی می‌روم که توی کارگاه در حال بنایی گیر افتاده. رسیدن به کارگاه با ماشین مقدور نیست. باید ماشین را کنار مسیر رها کنم در حالی که نمی‌دانم در فاصله پیاده‌روی به سمت گربه مورد نظر، خودم یا ماشین گرفتار حمله هوایی بعدی می‌شویم یا خیر. هر بار برای این گربه تک‌مانده غذا می‌برم، نفسم را حبس می‌کنم، ذهنم را متمرکز می‌کنم و به سرعت خودم را به مکان او می‌رسانم. غذا را جلویش می‌اندازم و او تازه می‌خواهد خودش را به نشانه تشکر به پای من بمالد و بعد شروع به غذا خوردن کند در حالی که باید با عجله به سمت ماشین بازگردم، می‌گذارم بنا بر طبیعت وجودی‌اش مراتب قدردانی را ادا کند.

حمله به ایست بازرسی

روز دیگری که به همین گربه غذا می‌دادم، به خاطر حمله هوایی چند ساعت قبلش به ایست بازرسی، چند مأمور و یک غیرنظامی کشته شده بودند. شیشه‌های خرد شده زمین را فرش کرده بود و بر محل عروج آن افراد، گلبرگ‌های سرخ پاشیده بودند. چه حس غریبی وقتی باید هر روز به خاطر آن تک گربه از محل کشته شدن این چند ایرانی نظامی و غیرنظامی عبور کنم، متاثر شوم و موقع بازگشت باز از محل اصابت عبور کنم در حالی که رد خونِ باقیمانده، آن قسمتِ آسفالت را تیره کرده است.

آه، حتی اگر از شهر فرار کنم و به ویلای نداشته‌ام بروم، باز نه این رد خون و نه رد خون‌های دی ماه و نه خون‌های دیده و شنیده تاریخ هیچ کدام از ذهنم پاک نمی‌شود…

همزمانی بمب و غذارسانی

باز به خیابان دیگری می‌روم. این بار در خیابان ویلا گربه‌های قد و نیم قد که یکی‌شان مریض است، منتظر مانده‌اند. وقتی پیاده می‌شوم صدای‌های های و میو‌های بلندشان از گرسنگی با صدای پدافند درهم می‌آمیزد. تکه‌های غذا را بر زمین می‌اندازم همزمان بمب‌ها بر زمین می‌افتند. قلبم تندتر می‌زند. گربه‌ها از صدا‌های مهیب هر یک به سویی فرار می‌کنند، اما آنقدر گرسنه‌اند، بر خلاف خویشان که باید خیلی منتظر بمانند و پس از حصول اطمینان از امنیتِ محیط، به بیرون بیایند، اصلا صبر نمی‌کنند، بلکه در فاصله دو انفجاربیرون می‌پرند، تند تند غذا می‌خورند و با صدای بمب بعدی متواری می‌شوند. برایشان آب و غذا در گوشه و کنار می‌گذارم. کلاغ‌ها از آسمان یکدیگر را خبر می‌کنند و بر سر غذای گربه‌ها فرود می‌آیند…

معجزه زیبا

در کوچه دیگری گربه خودم را پس از چند روز پیدا می‌کنم، در حالی که گرسنه به دنبال غذاست و لاغر شده، با اشک و خوشحالی غذایش را تقدیم می‌کنم. با خودم فکر می‌کنم دیدار گربه‌ام پس از چند روز در کوچه‌ای دورتر از مقر اصلی‌اش فقط می‌تواند معجزه‌ای زیبا در دل وحشیگری‌های این دنیا باشد.

سمفونی کبوتر‌ها

توی دفتر نشسته‌ام. آسمان ساکت است. فنجان قهوه ترک را بالا می‌برم. کشور‌های مهاجم چه نقشه‌ای برایمان دارند؟ ما ایرانی‌ها همدیگر را نقد و سرزنش می‌کنیم و کم‌کاری‌ها، بن‌بست‌های فکری و ناکارآمدی‌ها را از یکدیگر طلب می‌کنیم غافل از این که ما مردمیم، قدرتی جز بدن و ذهن خودمان نداریم. آیا برآیند خرد جمعی ما چنین روز‌هایی را برایمان رقم زده است؟ این فکر‌ها در سرم دور می‌زند که ناگاه آواز هماهنگ پرنده‌ها را روی سیم برق پشت پنجره می‌شنوم. نگاه می‌کنم شاید بیست کبوتر روی سیم برق نشسته‌اند و روی همگی به سمت پنجره، گویی مرا صدا می‌کنند تا دانه بگیرند یا شاید به خاطر دانه‌های قبلی تشکر می‌کنند. باز مشتی گندم برایشان می‌ریزم. صدای بال‌های کبوتر‌ها تنها صدای کوچه است. سکوت در روز‌های تعطیلی گویی شهر را بلعیده است.

باران نفت و صبح تاریک

شب با رویای غذارسانی فردا سر بر بالش می‌گذارم که ناگاه صدای انفجار‌های عظیم خواب را از من و از ما می‌گیرد. انبار‌های نفت تهران بمباران شده و آتش هر لحظه شعله‌ور می‌شود. گویا راهی برای مهار آنها نیست. باید آنقدر بسوزند تا خاموش شوند. هشت صبح بیدار می‌شوم. همه جا عین شب تاریک است. چه وهم انگیز! صبح تاریک! تراژدی ابر نفتی و سپس باران نفتی که مصداق جنایت علیه موجودات است. باران نفت همه جا را سیاه کرده. خدایا سیاهی برهمه سطوح نشسته، بر تن گربه‌ها، کبوترها، کلاغ‌ها، بر صورت برگ‌ها، بر بدنه ماشین‌ها و کف پیاده‌روها، رد غلیظ و سیاهرنگ نشسته است.

 ماشینم را دو بار با مواد شوینده شستم تا پاک شد، بخشی از مواد نفتی به پوست دستم مالید و جایش ملتهب شد، اما بدن حیوانات و سطح گیاهان که پوشیده از دوده‌های نفتی است، چه می‌شود؟ شاید عوارض زیست محیطی انفجار در انبار‌های نفت تهران سال‌ها بعد در بدن مردم و محیط زیست مشخص شود. حتی پس از گذشت سه هفته از انفجار انبار‌های نفت تهران بدن و دست و پای گربه‌ها را می‌بینم که هنوز پوشیده از دوده نفتی است. آنها نتوانسته‌اند با لیس زدن بدن خود را پاک کنند و وقتی تصور می‌کنم با هر بار لیس زدن مقدار زیادی از مواد شیمیایی نفتی را می‌بلعند، قلبم آتش می‌گیرد! و البته که نهاد‌های بین‌المللی در این باره سکوت می‌کنند.

ریسک بزرگ

گویا هشدار تخلیه برای خیابان ویلا صادر شده است. همه همسایه‌ها به یکدیگر تلفن می‌کنند که باید خیابان ویلا را هر چه سریعتر ترک کنیم. دوستان زیادی بهم تلفن کردند و گفتند از دفتر خارج شو! راستش در مسیر بودم برای احتیاط نرفتم و در خانه دوستم در همان نزدیکی ماندم. به عزیزانم هم قول دادم که به ویلا نمی‌روم، اما اینجا اعتراف می‌کنم که آن روز طاقت نیاوردم و سرانجام رفتم. در خلوت خیابان ویلا که شاید فقط دو نفر آدم شجاع در آن قدم می‌زدند، سریع غذای گربه‌های مورد نظر را تقدیم کردم. در حالی که نمی‌دانستم چنین هشداری چقدر صحت دارد و احیانا چه ساعتی حمله می‌شود، اما وسواس گرفته بودم که اگر دیگر نتوانم برگردم حداقل آب هم برای گربه‌ها بگذارم تا تشنه نمانند. معطل کردم، بله معطل کردم، اما خوشبختانه اتفاقی نیفتاد.

مواجهه با مأمور

در یکی از همین روز‌ها که مشغول غذارسانی بودم، بدون آنکه متوجه باشم جایی نزدیکی ماشین‌های نظامی پارک کردم، وقتی پیاده شدم مأموری با اسلحه به سمتم آمد. بعد که متوجه شد برای گربه‌ها غذا آوردم گفت ما هم باقیمانده غذایمان را برای آنها می‌ریزیم. همزمان که اسلحه در دستش بود، دلش برای حیوانات می‌تپید‌… فکر می‌کردم اگر خسرو سینایی، کارگردان فقید سینمای ایران الان بین ما بود از این صحنه‌های آمیخته با جنگ و انسانیت چه سناریو‌های زیبایی می‌نوشت…

ویز ویز پهپاد

شبی مشغول دورکاری برای نشریه‌مان بودم. صدای انفجار‌ها به حدی بود که دفتر را به سرعت ترک کردم در میانه راه یادم آمد فایل آخرین مطلب را در «ایتا» ارسال نکرده‌ام. به ناچار در میانه پرواز پهپاد‌ها و شلیک پدافند تمام مسیر را گاز دادم و با سرعت برگشتم. در یکی از خیابان‌ها یک مأمور ایستاده بود. گفت بزن کنار! پرسیدم چی شده؟ گفت پهپاد در آسمان می‌چرخد، از ماشین پیاده شوید و کنار آن دیوار پناه بگیرید. پیاده شدم، صدای ویز ویز پهپاد آسمان را پر کرده بود. همانطور که کنار دیوار ایستاده بودم مأمور را می‌دیدم که ماشین دیگری را هم به همین نیت محافظت دعوت به توقف کرد. من هم مثل شما با خود به اتفاق‌های دی ماه فکر می‌کردم. بعد از مدتی گفت برو خواهر! الان امن است…

حسگر‌های طبیعی

در تهران زیر بمباران، هر روز تکه‌های یک پازل بزرگ را می‌بینم و تجربه می‌کنم. دیگر با جنگ زندگی می‌کنم نه به خاطر این که شجاعت دارم بلکه حجم فشار‌ها و موضوعاتی که باید روزانه حل کنم اجازه ترسیدن به من نمی‌دهد. گویا در این شرایط حسگر‌های طبیعی‌ام از کار افتاده است. هر روز به فکر ذخیره آب و نان خشک و خرید شمع هستیم. در حالی که هنوز آب و برق و گاز داریم و امور شهری تا حد زیادی مرتب است، اما نگرانی حمله به زیرساخت‌های انرژی برایمان وجود دارد.

جایی برای عشق ورزیدن و نفرت پراکنی

روزانه که از میان شهر و پدافند و مأمور عبور می‌کنم با خودم می‌گویم همگی در یک کشتی گیر افتاده‌ایم چه یکدیگر را دوست بداریم چه نفرت بورزیم، چه خودی چه ناخودی ما هنوز همین ایران را برای زندگی داریم. مبادا ذره‌ای از آن به دست دشمن بیفتد که آن گاه حتی مکانی برای نفرت پراکنی و یا عشق ورزیدن به یکدیگر نداریم.

باران نعمت

گربه دیگری را کنج خیابانی خلوت دیدم، ناامید نشسته و شکمش را از شدت گرسنگی به زمین چسبانده بود. وقتی برایش غذا بردم اصلا باور نمی‌کرد، مات مانده بود و چند لحظه بعد با ولع شروع به غذا خوردن کرد. با خود فکر کردم کاش برای ما هم که امیدی به بهبود اوضاع جهان نداریم، ناگاه معجزه‌ای شود یا نعمتی از آسمان ببارد و غم دل بشوید.

زیستن در لحظه

هر روز که به دفتر می‌روم به گل‌ها آب بیشتری می‌دهم و برای گربه‌ها و پرنده‌ها غذای بیشتری می‌گذارم، زیرا نمی‌دانم این آخرین بار است یا فردا باز هم می‌توانم خودم را به محضر گل و گربه برسانم و آب و خوراک تقدیمشان کنم. حس می‌کنم روح خیام با من است و من طی قرن‌ها پس از خیام آماده شده‌ام تا این بیت را امروز درک کنم: «زان پیش که بر سرت شبیخون آرند/ فرمای که تا باده گلگون آرند...» و گاهی این بیت زیبا در ذهنم می‌چرخد: «ای کاش که جای آرمیدن بودی/ یا این ره دور را رسیدن بودی»

بخت زنده ماندن حیوانات

یکی از بخش‌های نادیده حمله‌ها به شهر، فراتر از کشته و زخمی شدن شهروندان و تخریب مکان‌ها، صدمه‌ای است که به موجودات زنده دیگر می‌خورد. یکی از بمب‌ها در جوار پارکی کوچک که ساکنان آن گربه‌های قد و نیم قد بودند برخورد کرده و من پس از بمباران چند بار به آن نقطه سر زدم و گربه‌ای ندیدم، اما شگفتا در نزدیکی یک اصابت‌گاه دیگر، گربه شیرده‌ای با چند نوزادش زنده ماندند.

زباله‌گرد

روز دیگری هنگام غذارسانی به گربه‌ها، مرد سالمند و محترمی با لباسی مرتب دیدم که داشت درون سطل را وارسی می‌کرد، البته چیزی در سطل‌های خالی این روز‌ها پیدا نمی‌شود. در حد توان مبلغی با خجالت و احترام تقدیم کردم. این ماییم، ما شهروندان طبیعی ایران که باید بار خجالت‌هایی از این دست را بر دوش بکشیم…

بی‌تابی پرندگان

غذارسانی را به پایان رساندم، دم دفتر پارک کردم. صدای سنگین جنگنده در آسمان به گوشم رسید. دسته پرندگان در آسمان بی‌تابانه به پرواز درآمد. می‌توانستم تصور کنم چطور قلب کوچکشان تند تند می‌زند. هر بار این صحنه را در آسمان می‌بینم می‌دانم لحظه‌ای بعد صدای انفجار خواهد آمد. کلیدم را به سرعت برداشتم. بمب‌های سنگینی در همان سمتی که پرنده‌ها را دیدم بر زمین افتاد. همه جا لرزید. سوراخ کلید را در حالی که دستم می‌لرزید پیدا کردم. در حالی که - بعد از مدت‌ها - می‌گفتم: «یا ابالفضل!» به راه پله پناه بردم…

هوای تمیز تهران

در خلوت تحمیلی شهر، هوا هر روز پاکتر و لطیفتر می‌شود. آسمان آبی است و تکه‌های ریز و درشت ابر بر پهنه آسمان تهران، تصویر‌های زیبایی را خلق کرده‌اند. موقع رانندگی تکه ابری را در هیبت نقشه ایران دیدم، اشک در چشمانم حلقه زد. حتی اگر توهم باشد، توهمی زیبا بود. نقشه ایران در آسمان یعنی خودت معنایش را بخوان.

خاک پاک ایران

خبر‌های ترسناکی را می‌خوانیم از جمله چشم داشت دشمن به جزیره نفتی خارک و خاک پاک ایران… هر بار خبر‌هایی از این دست می‌خوانم مقاومت و تحملم را از دست می‌دهم. به گریه می‌افتم مثل بچه‌ای که می‌خواهند اسباب بازی دلخواهش را از او بگیرند. مفهوم خاک، خانه، وطن، زبان مادری و هر آنچه پای ما را به زمین وصل می‌کند برای هر کس تفاوت دارد. ما ساکنان موقت زمین با عمری محدود در نقطه‌ای از جغرافیایی که بهمان هدیه شده زندگی می‌کنیم. در آن رشد می‌کنیم و حتی اگر از آن مهاجرت کنیم قدردان ذره ذره خاکی هستیم که موجب هستی و حیات ما شده است.

ترکش‌های نقطه زنی

نقطه زنی‌ها فقط نیرو‌های نظامی یا افراد خاص را از بین نمی‌برد. اگر ویدیو‌های خبرگزاری‌های داخلی و سایت هلال احمر ایران را تماشا کنیم به حجم خانه‌های مسکونی ویران شده، صحنه‌های کشته و زخمی شدن مردم، به ویژه کودکان، داغ دل مادران و عمق فاجعه انسانی جنگ هشیار می‌شویم.

باران نخاله و آهن

در یکی از بمباران‌های سنگین نزدیک دفترم، متوجه شدم باران نخاله و آهن و تکه‌های سنگ به اطراف پرتاب شده است. کارگاه یکی از آشنایانم با فاصله یک کیلومتر از محل حادثه دچار آسیب شده و غیر از آن کارمندان تعریف می‌کردند که هنگام انفجار، نخاله‌ها به حیاط آنها پرواز کرده و بر سقف و زمین ریخته است. آنها تکه‌های بزرگ آهن را نشانم دادند. تا آن روز بمباران را از این زاویه ندیده بودم و هرگز تصوری از وسعت خطر نداشتم.

امضای جنگ

جنگ امری خانمانسوز است و در عین حال ادامه و پایان آن ممکن است کشور را تا ابعادی نامشخص پیش ببرد. شاید درخواست حمله خارجی از سوی مردمی که مغروق رنج و خشم موجه هستند قابل فهم‌تر باشد، نسبت به درخواست کتبی سرشناسان فعال فرهنگی. آیا آنها پیامد‌های مرگ‌بار جنگ را برای مردم عادی و بیگناهان در هنگام امضای چنان درخواستی دیده بودند؟

شلیک به خود

مطلبم را با شعری قدیمی از شاعر، نویسنده و نقاش، رسول یونان پایان می‌دهم: «جهان جای عجیبی است/ اینجا هرکس شلیک می‌کند/ خودش کشته می‌شود».

تصویر روز
خبر های روز