روزنو

به روز شده در: ۰۸ خرداد ۱۳۹۹ - ۲۲:۲۰
چند روز بود که در برابر پیشنهاد دو جوان برای رفتن به خانه مجردی آن ها مقاومت می کردم چرا که بعد از فرار از منزل دلهره عجیبی داشتم و می ترسیدم آن دو جوان بلایی به سرم بیاورند ولی آن قدر در پارک و خیابان سرگردان شدم که به ناچار تصمیم گرفتم پیشنهاد آن ها را بپذیرم به همین خاطر دوباره به پارک رفتم و ...
 
دختر 16 ساله که با حضور به موقع پلیس از سقوط در دره تباهی نجات یافته بود درباره سرگذشت خود به کارشناس اجتماعی کلانتری میرزاکوچک خان مشهد گفت: در کلاس اول ابتدایی ثبت نام کرده بودم که با جدایی پدر و مادرم معنی طلاق را فهمیدم.
 
آن روزها برادر کوچک ترم را در آغوش می گرفتم و پنهانی اشک می ریختم چرا که جدایی پدر و مادرم از یکدیگر تاثیر بدی بر روح و روانم گذاشته بود درست بعد از یک سال از این ماجرا پدرم با زن دیگری ازدواج کرد و من و برادرم مجبور شدیم به زندگی در کنار نامادری ادامه دهیم زیرا مادرم در منطقه دیگری از شهر زندگی می کرد و پدرم هیچ گاه درباره او سخنی نمی گفت و ما را هم به دیدارش نمی برد با وجود این من از همان دوران کودکی نتوانستم با نامادری ام کنار بیایم و همواره به حمایت از برادر کوچکم با دو پسر خردسال نامادری ام، درگیر بودم در این میان پدرم همیشه مرا مقصر می دانست و سرزنشم می کرد که اخلاق خوبی ندارم.
 
وقتی پدرم از سرکار به منزل بازمی گشت رفتارهای نامادری ام با ما کاملا عوض می شد و بسیار محترمانه با من و برادرم رفتار می کرد به طوری که انگار هیچ فرقی بین ما و فرزندان خودش نمی گذارد دامنه اختلافات ما به جایی رسید که در سن نوجوانی و در شرایطی که هیچ راهنما و همرازی نداشتم چند بار تصمیم به خودکشی گرفتم ولی شانس آوردم که اطرافیانم به موقع متوجه شدند و مرا به مرکز درمانی رساندند. هیچ کس در خانه به من و برادرم توجهی نداشت و حتی گاهی پدرم مرا عامل اصلی اختلافاتش با نامادری ام می دانست.
 
این گونه بود که تصمیم گرفتم نزد مادرم بروم اما او ازدواج کرده بود و حاضر نشد من و برادرم را بپذیرد چرا که می ترسید با رفتن ما به زندگی او، همسرش او را طلاق بدهد دیگر عقلم به جایی نمی رسید. منزوی و گوشه گیر بودم و همواره حسرت زندگی دوستانم را می خوردم. هیچ علاقه ای به ادامه تحصیل نداشتم و از فضای نابه سامان خانه پدرم آزرده خاطر بودم تا این که در نیمه های شب با تصمیمی ناآگاهانه به فرار از منزل اندیشیدم و با برداشتن مقداری پول از خانه بیرون زدم شب اول را در یکی از مراکز زیارتی گذراندم و روز بعد به پارک گلشور در منطقه طلاب رفتم.
 
آن جا در حالی که حال مناسبی نیز نداشتم با پیشنهاد دوستی چند پسر جوان روبه رو شدم، دو نفر از آن ها وقتی فهمیدند از خانه فرار کرده ام تشویقم کردند تا شب ها را به خانه مجردی آن ها بروم ولی به خاطر آن چه از سرنوشت رقت انگیز دختران فراری شنیده بودم به بهانه ای از کنار آن چند جوان گریختم با وجود این از این سرگردانی و آوارگی خسته شده بودم و می دانستم پدرم نگرانم شده است ولی از بازگشت به خانه نیز وحشت داشتم چرا که می ترسیدم با پدرم روبه رو شوم از سویی دیگر پول هایم در حال اتمام بود که به ناچار دوباره به سوی پارک گلشور رفتم تا به پیشنهاد آن دو جوان پاسخ مثبت بدهم ولی ماموران کلانتری میرزاکوچک خان به موقع رسیدند و مرا به کلانتری هدایت کردند. وقتی پدرم با تماس مشاور به کلانتری آمد و مرا در آغوش کشید و گفت که به خاطر کمبود محبت هایش تلاش می کند رفتار صمیمانه تری با من داشته باشد اشک شوق از چشمانم جاری شد...
 
شایان ذکر است دختر نوجوان و پدرش در حالی که از مشاور و نیروهای کلانتری قدردانی می کردند به دستور سرهنگ حمیدرضا علایی (رئیس کلانتری میرزا کوچک خان) برای ادامه مشاوره های خانوادگی به مرکز مشاوره پلیس معرفی شدند.
نظر شما
نظراتی كه حاوی توهین و مغایر قوانین کشور باشد منتشر نمی شود
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
نام:
ایمیل:
* نظر:
ویژه روز
عکس روز
خبر های روز