فریبا در روز عروسی شوهر و هوویش مُرد!
تنها گرفتن یک شماره اشتباهی باعث شد تا گرفتار یک عشق واهی شوم و این گونه زندگی ام به تباهی کشیده شود. هیچ گاه به دنبال برقراری روابط خیابانی نبودم و نمی خواستم با آینده ام بازی کنم اما ...
دختر 20ساله ای که به اتهام فرار از منزل و به همراه یک جوان افغانی دستگیر شده بود، وقتی فهمید جوان افغانی او را فریب داده است و اکنون نیز داشتن هرگونه ارتباطی را انکار می کند، در میان بهت و ناباوری به گوشه اتاق چشم دوخت و در حالی که بغض تلخی گلویش را می فشرد به مشاور و مددکار اجتماعی گفت: اهل یکی از شهرهای غرب کشور و تک فرزند خانواده هستم.
پدرم کارمند یکی از شرکت های بزرگ نفتی بود و ما از نظر مالی در وضعیت بسیار مناسبی قرار داشتیم. زندگی خوب و همراه با رفاه ما زبانزد دوستانم بود و آن ها همیشه آرزو می کردند کاش جای من بودند و می توانستند از این همه امکانات رفاهی استفاده کنند اما همه تیره روزی ها و بدبختی های من از روزی شروع شد که زمزمه ازدواج مجدد پدرم در بین اطرافیان پیچید. من و مامان فریبا هیچ وقت نمی توانستیم این موضوع را باور کنیم ولی ماجرا واقعیت داشت چراکه روزی پدرم خودش این حقیقت را مطرح کرد و به مادرم گفت چند روز دیگر قرار است زنی را به عقد خودش در آورد. آن شب مادرم خیلی گریه کرد و سعی داشت پدرم را از این کار منصرف کند اما پاسخ مادرم ضربات سیلی و مشت و لگدی بود که بر پیکر ضعیفش اصابت می کرد. بالاخره پدرم با آن زن جوان که تقریبا همسن من بود ازدواج کرد اما وقتی حدود ظهر مراسم عقد کنان برگزار شد، عصر همان روز نیز مادرم سکته کرد و جان سپرد.
در واقع مراسم عروسی و عزا به هم آمیخت. من دیوانه وار گریه می کردم و پدرم را مسبب این مصیبت بزرگ می دانستم. از آن روز به بعد دختر تنهایی شده بودم که فقط یکی از دوستانم به نام نازنین مونس و همدم من بود و مدام تلفنی با او درد دل می کردم. حدود یک ماه قبل وقتی قصد داشتم با نازنین صحبت کنم به اشتباه شماره یک جوان افغانی را گرفتم. او با مهربانی پاسخم را داد و از آن روز به بعد ارتباط تلفنی ما ادامه یافت.
به طوری که دیگر به او نیز همانند نازنین وابسته شده بودم. هفته قبل حبیب از من خواست به محل کارش بیایم تا با یکدیگر ازدواج کنیم من هم با برداشتن مقداری پول از خانه فرار کردم و نزد حبیب آمدم. او چند روز مرا در خانه مجردی خودش که در محل کارش بود نگه داشت و ... اما دیروز که توسط پلیس دستگیر شدیم او همه چیز را انکار کرد و تازه فهمیدم حبیب فقط قصد سوءاستفاده از مرا داشته است. حالا هم نمی دانم عاقبت این سیه روزی چه خواهد شد ..