
نقشه زشت خواهر داماد برای نوعروس / راز شعرهای عاشقانه داماد برای دختر خاله اش
دختری که میگفت بدون من میمیرد و اگر با هم ازدواج کنیم خانهای با عشق برایم خواهد ساخت، خیلی زود کلافه و خسته شد. از شلختهبازیهایش اعصابم به هم میریخت.
از سر کار که به خانه برمیگشتم، نه غذایی در کار بود، نه یک لیوان چای و آب خنک. اگر حرفی هم میزدم، جوابم را نمیداد و دهنکجی میکرد. چند روز از این وضعیت اسفبار گذشت. یک روز سر صحبت را باز کردم و گفتم: «اگر واقعا دوستم نداری، بی رو دربایستی بگو تا تکلیف کار خودم را بدانم.»
او در حالی که با غیظ به چشمانم خیره شده بود گفت دوستم ندارد و از دیدن ریخت من حالش بد میشود. با شنیدن این حرف از لیلا همسر نوعروسم، انگار دنیا را روی سرم خراب کردند. به خانه مادرم رفتم. میخواستم درد دل کنم اما هنوز یک کلمه حرف نزده بودم، مادر و خواهرم شروع کردند به بدگویی از همسرم.
حوصله شنیدن این حرفها را نداشتم. به خانه پدر همسرم رفتم. خدا خیرش بدهد مادرزنم را. مثل همیشه با لبخند مهربان و مادرانهاش مرا آرام کرد. با هم به خانه ما رفتیم. همسرم خیلی عصبی و افسرده بود و میگفت طلاقش را میخواهد. مادر همسرم با اصرار، ما را به مرکز مشاوره آرامش پلیس Police آورد. با کمک مشاور، فهمیدم کاسهای زیر نیم کاسه است. متأسفانه خواهرم به گمان اینکه باید از من تعریف کند، به او گفته دختر خالهام عاشق دلباختهام بوده است.
با این حرفها، شریک زندگیام دچار شک و بدبینی میشود. مسافرتی هم که امسال خانوادگی رفته بودیم، سبب شد شک و تردید همسرم بیشتر شود. او با دیدن متنهای عاشقانهای که دخترخالهام روی پروفایل تلگرامش گذاشته بود و شعرهای عاشقانهای که من میگفتم، دچار بدبینی و افسردگی شدید شده و به گمان اینکه سر و سری بین ما وجود دارد، آزار روحی دیده است.
من از خواهرم توقع نداشتم با این حرفهای چرت و پرت و دروغ، هم حیثیت دخترخاله بیچارهام را خدشهدار کند و هم زندگی مرا به آتش بکشد. معلوم نبود اگر مادر همسرم زنی منطقی نبود، اگر تحت تأثیر بدگوییهای خواهرم تصمیمی عجولانه میگرفتم یا اگر به مرکز مشاوره نمیآمدیم، چه بلایی سر زندگیمان میآمد.
ركنا