دردسر ارتباط سیاه آقا داماد با دختر روستایی در نزدیکی مشهد
کارمان شده بود لجبازی و داد و فریاد. دست آخر او گریه میکرد و من از خانه بیرون میزدم. بعد از چند ساعت هم به خانه برمیگشتم و روز از نو، روزی از نو. فهیمه روی اعصابم راه میرفت. با اینکه تازه سر خانه و زندگیمان رفتهایم، تصور میکنم مرا دوست ندارد.
با وجود همه مسخرهبازیهایش، اجازه نمیدادم خانوادهام بفهمند چه اختلافهایی داریم اما درست در نقطه مقابل، فهیمه سیر تا پیاز زندگی خصوصیمان و حتی مسائل خانه پدرم را به خانوادهاش اطلاع میداد. مشکل اصلی ما هم سر همین مسئله بود. فهیمه با این کارهایش حرمت من و خانوادهام را در جمع خانوادهاش شکسته بود. مشکل دیگر فهیمه توقعهای بیشازحد و زودرنجیهایش از پدر و مادر و خواهرم بود. اگر حرف یا کاری به مذاقش خوش نمیآمد، هم مرا با نیش و کنایههایش بمباران میکرد و هم تمام موضوع را به مادرش اطلاع میداد. تازه من باید چند روز اخمها و بیمحلیهای مادر و خواهر فهیمه را هم تحمل میکردم. با این وضعیت و حمایتهای بیچونوچرای خانواده همسرم از دخترشان، فاصله عاطفی ما روزبهروز بیشتر شد. تنها دلخوشیام این بود که در فضای مجازی میچرخیدم و خودم را سرگرم میکردم. انگار در این فضا دنبال یک همدم و همراز میگشتم. خیلی اتفاقی با دختری اهل یکی از روستاهای اطراف مشهد که محل زندگیاش چند ساعتی از شهر ما فاصله داشت آشنا شدم. رابطه مجازی ما خیلی زود به یک احساس هیجانی تبدیل شد. با او قرار ملاقات گذاشتم. خودم هم بدون اطلاع از شهرمان بودیم که ناگهان برادرش آمد. به مشهد آمدم. در اینجا دختر جوان را دیدم. در حال گفتوگو است. دستبهیقه شدیم. میگفت به رفتار خواهرش مشکوک شده و تعقیبش کرده را راضی کند ادعا میکرد کارمان بیخ پیدا کرد. دختر جوان به خاطر اینکه خانوادهاش عقل تا اینجا پیش قصد داشتهام اغفالش کنم. خودم هم نمیدانم با کدام آمدم و اصلا با این رابطه میخواستم به چه هدفی برسم. موضوع را به برادرم اطلاع دادم. همسر او نیز با همسرم تماس گرفت و آتش در زندگیام انداخت. میترسم زندگیام از هم بپاشد، زندگیای که هیچ تعلق خاطری به آن و شریک سرنوشتم ندارم.