به روز شده در: ۲۳ خرداد ۱۴۰۵ - ۲۳:۵۰
کد خبر: ۲۳۳۲۶
تاریخ انتشار: ۰۱:۲۸ - ۱۳ مرداد ۱۳۹۲

شبگردی رمضانی در خیابان‌های تهران


روزنو- تهران این ساعت‌ها را کمتر شلوغ دیده است. اگر در روزهای عادی، صبح و عصر تهران پرسر و صداست، در ماه رمضان شب‌ها و نیمه شب‌هایش هم هیاهویی دارد. برای نسلی که به قدم زدن در این ساعت‌ها عادت ندارد، نیمه شب خیابان ولیعصر و مغازه‌های باز دیدن دارد. دو، سه سالی است که طرح اذان تا اذان در تهران اجرا مي‌شود. سینماها سئانس‌های نیمه شب دارند و رستوران‌ها و کافه‌ها مي‌توانند تا سحر کرکره‌ها را بالا نگه دارند. اتفاقی که شاید در ماه‌های دیگر سال امکانش وجود نداشته باشد. از آن چیزهایی که طرفداران خاص خودش را دارد. در یک شب شرجی ماه رمضان از دقایقی بعد از افطار تا نیمه‌های شب گشتی در خیابان‌های تهران زدیم. از پردیس ملت و پارک ساعی تا کافه‌های گاندی و حوالی دانشگاه تهران. دیدیم و گشتیم و حاصلش چیزی شد که در ادامه می‌خوانید. پردیس ملت: سئانس نیمه شب، هامون و چند داستان دیگرoto7 کمی گذشته از افطار، پردیس هنوز خلوت است. گروه‌های دو، سه نفری جوان و میانسال تابلوی سانس‌ها را نگاه مي‌کنند. سانس‌های نیمه شب سینما نسبت به سال‌های قبل، کمتر شده، دیگر خبری از سانس 2 نیمه شب نیست. آخرین نوبت، 1:15 بامداد است با فیلم «گذشته». از مسئول فروش بلیت مي‌پرسیم فروش فیلم‌ها در ماه رمضان چطور است که به جای جواب، اتاق مدیر را نشان می‌دهد، از خیرش می‌گذریم. داریم فیلم‌های اکران این پردیس را ورانداز می‌کنیم که چشممان به فیلمی آشنا می‌افتد؛ هامون. گویا يک سئانس بیشتر ندارد و هفته‌اي یک بار فیلم عوض مي‌شود. سالنی کوچک – بهتر است بگوییم بسیار کوچک- را به این فیلم اختصاص داده‌اند و در عوض راضی‌اند که هر شب صندلی‌ها پر می‌شود. در غرفه محصولات فرهنگی پردیس ملت هنوز خبر چندانی نیست. امین، مسئول غرفه مي‌گوید عامل اصلی شلوغی اینجا، همواره فیلمی است که طرفدار داشته باشد. از وقتی «گذشته» اکران شده، مشتری‌های ماهم بیشتر شده اند. در ماه رمضان بعد از افطار تا 12 مشتری داریم، بعد از آن خلوت است و تا 1 هم بیشتر اجازه نداریم بمانیم. طبقه پایین، کنار گالری، کافه نسبتا بزرگ و دنجی است که مسئول آن مي‌گوید مشتری‌هایش در همین ساعت‌ها در مقایسه با قبل از ماه مبارک، کمتر شده اند. از 9 شروع به کار مي‌کنند تا 12. محیط این کافه کمتر پاتوق محسوب مي‌شود و بیشتر عمومی است. گاندی: کافه، کافه و باز هم کافه در خیابان گاندی شمالی مرکز خریدی هست که طبقه بالای آن برای بخشی از کافه‌نشین‌های تهران آشناست. آنها که رفت و‌آمدشان به مرکز شهر کم است، اگر بخواهند قهوه‌اي بخورند، کتابی بخوانند یا گپی بزنند، از هر طبقه‌اي که باشند مي‌توانند کافه‌اي مناسب سلیقه خود پیدا کنند. قدیمی ترین کافه اینجا، شوکاست که یکی از قدیمی‌ترین‌های تهران هم هست.مسئول کافه که مشغول جمع کردن حساب‌ها و بستن کافه است مي‌گوید از سال 60 تا امروز بدون تعطیلی ادامه داده اند، چون روال ثابتی داشته‌اند. این کافه، پاتوق خیلی از نویسندگان، کاریکاتوریست‌ها و روشنفکران بوده و در طول این سال‌ها سبک خود را حفظ كرده. همین ثبات باعث مي‌شود مثل همیشه(پیش از ماه رمضان) فقط تا 11 شب کار کنند.در ضلع دیگر مرکز خرید، کافه گودو را می‌بینم که روشن‌تر و بزرگتر است. منوی این کافه و دکوراسیونش اندک تفاوتی با دیگر کافه‌های این مجموعه دارد که اگر از پیشینه آن باخبر باشیم، علت را در مي‌یابیم. مسئول کافه می‌گوید:«از افطار تا 1:30 صبح هستیم، اما معمولا بعد از 11:30 شب دیگر کسی نمی آید. شعبه انقلاب اما تا نزدیک 3 صبح باز است و مشتری هم دارد». جمله آخر را با لحنی گلایه آمیز می‌گوید:«گویا آنهایی که پاتوقشان اینجاست، این روزها کمتر سر مي‌زنند. فضای این منطقه خیلی مناسب پاتوق‌های دانشجویی و جلسات کتاب خوانی نیست». البته این تفاوت، شاید علت‌های دیگری هم دارد. به گفته او، گودوی پایین(انقلاب)، منوی ویژه افطار هم دارد و به تئاتر شهر و البته مراکز دانشجویی هم نزدیک است و همین باعث می‌شود طرفداران بیشتری داشته باشد. پارک ساعی: حلقه‌های کوچک، موضوعات بزرگ از کافه که بیرون مي‌زنیم نزدیک نیمه شب است. از میدان ونک پایین مي‌رویم تعداد پیاده‌ها با ماشین‌ها برابری مي‌کند و این، برای نیمه شب تهران، مثل هیجان یا یک شادی عمومی یا چیزی شبیه این است. قیافه‌ها بیشتر جوان است و طوری راه نمی روند که انگار به سوی مقصد مشخصی مي‌روند. به نظر برای یک مکاشفه شبانه، یا پیاده روی بعد از افطار آمده اند. پارک ساعی روشن است. با فرض این که شاید تعطیل است از نگهبان مي‌پرسیم و او با خوش رویی که در آن ساعت‌های شب عجیب است به سمت در دیگری هدایتمان مي‌کند. بوفه‌های پارک درگیر و دار تعطیل کردن هستند اما هر آلاچیق و نیمکتی را که مي‌بینی پر از جوان‌هايی است که نشسته اند و حرف مي‌زنند، گروهی برای هم کرکری‌های آغاز لیگ برتر را مي‌خوانند و گروهی درباره موسیقی حرف مي‌زنند، جایی دیگر عده‌ای مشغول بحث درباره رمانی هستند از نویسنده جوانی که دو فصل اول کتابش را همان شب در کافه‌اي برای مهمانان خوانده. کنارشان مي‌نشینیم، گویا تجربه‌های بدیعی از شبگردی‌های این ساعت‌ها دارند، یکی شان از کله پزی مي‌گوید که حاضر شد یک ربع مانده به سحر به آنها سرویس بدهد و یکی دیگر خاطره تلخ قطع درختان خیابان ولیعصر را تعریف مي‌کند: «روبه روی همین پارک منتظر بی‌آرتی نشسته بودیم که پشت ماشین‌های باری بزرگ، تنه‌های عظیم درختان را دیدیم، ماشین ایستاد و درست جلوی چشممان شروع به بریدن بقیه درخت‌ها کردند. خودشان هم راضی نبودند و هرچه سوال مي‌کردیم چرا مي‌برید؟ فقط مي‌گفتند ما کاره‌اي نیستیم. آنقدر بی‌آرتی دیر آمد که قطع شدن خیلی از درخت‌ها و بردنشان را دیدیم.» پارک طالقانی: چرخش ذغال‌ها، چشم شب را درآورده است حوالی چهارراه جهان کودک و پارک طالقانی، یکی یکی خودروها گردش به راست مي‌کنند. جای پارک خودرو در ورودی پارک طالقانی نیست و به ناچار، تا حوالی باغ موزه دفاع مقدس، دنبال جای پارک باید گشت. در حاشیه پارک، حضور جوانان دختر و پسر چیزی شبیه عصرهای جمعه را در ذهن تداعی مي‌کند. چرخش ذغال‌های قلیان در حاشیه پارک، نوری نارنجی در سیاهی پیاده‌رو افکنده و تا نزدیک سحر، بر بام قلیان‌ها مي‌نشیند. برخی، بدمینتون و گروهی نیز تخته نرد بازی مي‌کنند و فضا، هرگز شباهتی به فضای ماه رمضان ندارد. با این حال، نجوایی که هرازگاه از باغ موزه حاشیه پارک مي‌آید، کمی معنویت به پارک مي‌آورد. رضا، که به قول خودش جز دوسیب مزاجش با طعم دیگری سازگاری ندارد، مي‌گوید: جهان کودک پاتوق‌مان است، فرقی هم نمی کند که ماه رمضان باشد یا ماهی دیگر. دلخوشی مان به اینجاست، اینجا را از ما نگیرید! بلوار کشاورز، وصال: گذر نکرد خوابی در میدان ولیعصر اما وضع فرق مي‌کند، تاکسی و ماشین‌های شخصی فراوانند. با یک تاکسی در بلوار کشاورز حرکت مي‌کنیم، آبمیوه فروشی‌ها و ساندویچی‌ها سرحال و قبراقند. سر خیابان وصال مي‌ایستیم. کافه وصال مقصد بعدی ماست. شنیده‌ایم که این کافه تا سحر باز است و خیلی از جوان‌ها مي‌شناسندش. وارد که مي‌شویم، انگار جهان دیگری است. میزها پر هستند و رفت و آمد به شکلی جریان دارد که گویی 5 عصر یک روز شلوغ است. آنقدر که وسوسه مي‌شویم، خودمان هم مي‌نشینیم و چیزهایی سفارش مي‌دهیم. از دختر جوانی که سفارشمان را مي‌گیرد مي‌خواهیم به سوالاتمان جواب دهد و او «حسام» را معرفی مي‌کند. حسام مدیر داخلی کافه وصال است. کمتر از یک سال است که اینجا کار مي‌کند اما از 18 سالگی کافه‌های مختلفی را تجربه کرده و 8 سال سابقه دارد. او کافه را خانه اول خود مي‌داند و بسیار به کارش علاقه‌مند است. حسام با حوصله به تمام سوال‌ها جواب مي‌دهد و از تجربه‌های متفاوت و ناب کاری‌اش برایمان مي‌گوید: «طیف مشتری‌های ما از آنها که پاتوقشان اینجاست و ممکن است راه زیادی بیایند تا فقط قهوه‌ای بخورند و مجله‌اي بخوانند تا کسانی که مي‌خواهند تجربه کافه رفتن در نیمه شب را داشته باشند متفاوت است. مشتری‌های ثابتمان را اگر نزدیک تعطیلی کافه هم بیایند رد نمی کنیم و سعی مي‌کنیم تا جایی که مي‌شود چراغ اینجا را تا سحر روشن نگه داریم.» او معتقد است چند ماه مي‌شود که تعریف کافه در ایران کمی عوض شده. در کشورهای دیگر کافه، تریا، کافه رستوران و رستوران تعریف‌هایی جداگانه دارند اما اینجا این تفاوت هنوز جا نیفتاده است. مي‌گوید:« این جا به علت نزدیکی به دانشگاه بیشتر به مفهوم واقعی کافه نزدیک است. ما مشتری‌هايی داریم که مي‌آیند قهوه مي‌خورند و تا صبح مقاله مي‌نویسند.» درباره تفاوت مشتری‌های خارجی و ایرانی که داشته مي‌گوید: «من مدتی در کافه کاخ سعدآباد کار مي‌کردم توریست‌هايی که به کافه مي‌آمدند خیلی به ندرت منو (لیست خوراکی‌ها) می‌خواستند، چون مي‌دانستند چه مي‌خواهند. اینجا هم کم کم این فرهنگ درحال پاگرفتن است...گرچه، همه یکجور نیستند، مثلا چند روز پیش آقایی وارد شد، نگاهی به میزها و سفارش‌ها انداخت و پرسید چلوکباب دارید؟!»از زمان وارد شدن به کافه متوجه پسر جوانی شدیم که با انبوهی از کتاب و کاغذ پشت یک میز کوچک کافه نشسته است و مي‌نویسد. حسام مي‌گوید او از آغاز ماه رمضان هر شب بعد از افطار مي‌آید و تا هر زمان که کافه باز باشد مي‌نشیند. سراغ او مي‌رویم و پشت میزش مي‌نشینیم. کامیار 21 سال دارد و دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران است. مشغول نوشتن کتابی است. مي‌گوید« برای نوشتن کتاب نیاز به محیط شلوغی دارم که خوابم نبرد. به همین خاطر هر شب به اینجا مي‌آیم. این شب‌ها کسان دیگری را مثل خودم دیدم که مثل من به‌صورت ثابت به اینجا مي‌آیند. مثلا خانمی هست که هر شب مي‌آید و ترجمه مي‌کند» او به عادت‌های ثابت این شبهایش اشاره می‌کند و می‌گوید این کار تمرکزم را بالا می‌برد: «در این مدت همیشه پشت همین میز می‌نشینم و هر شب هم کنار دفتر و ورقه‌هایم یک خوراکی ثابت است: قهوه!»گشت شبانه ما به پایان رسیده‌ است. یعنی ساعت این را می‌گوید. خیابان‌ها کم کم خلوت شده و دیگر مغازه‌اي باز نیست. دلمان مي‌خواست غیر از کافه و پارک، پاتوق‌ها و مراکز فرهنگی دیگری هم وجود داشت که مي‌شد سری به آنها زد اما گویا جایی که چیزی برای خوردن نداشته باشد، جاذبه‌ای هم ندارد! این روایت این شب‌های رمضان در برخی نقاط تهران است. زیاد و کم در کافه‌ها، رستوران‌ها ، بوستان‌ها و سینماهای دیگر همچنین است. مکان‌هایی که تو را برای شب زنده‌داری فرا می‌خوانند. اینجا چراغی روشن است.
پربحث ترین روز
تصویر روز
خبر های روز
پرطرفدار