داگلاس دربارهی ملاقات آن روز میگوید: از آقایی که روی صندلیام نشسته بود خواستم جایش را عوض کند. وقتیکه آن مرد صورتش را به سمتم برگرداند، شوکه شدم. خدایا! او دقیقاً خود من بود که آنجا نشسته بود! حتی با هتل محل اقامتم هم چک کردم و متوجه شدم او زودتر از من در همان هتل جایی را گرفته بود. بههرحال درنهایت ما باهم دوست شدیم و هرکسی ما را میدید اعتراف میکرد که بسیار به هم شباهت داریم.

