روزنو

به روز شده در: ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۲۳:۵۹
کد خبر: ۳۷۱۰۴۷
تاریخ انتشار: ۱۶:۳۰ - ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۸
من و فرهاد رابطه پنهانی داشتیم او وعده ازدواج داده بود اما رازی داشت که در زندان فاش شد.
 
سمانه 18 ساله زندگی پر هیاهویی دارد او می گوید:به او دل بستم، یک دل نه بلکه صد دل عاشقش شدم. به یک آدم از خدا بی خبر که احساساتم را به بازی گرفت. آخر همین فضای مجازی و احساس و هیجانی که داشتم، کار دستم داد. فضای مجازی راحت و به ظاهر بدون دردسر است.تصور می کنی بی هیچ دغدغه ای می توانی با هر که دلت خواست و هر طور دوست داری حرف بزنی. گاهی خودت را آن قدر آ زاد می بینی که هر پرت و پلایی به زبانت می آید می گویی و بعد هم احساست این است که در فضای مجازی همه چیز پنهان و مخفی می ماند که البته وقتی می فهمی چه اشتباهی مرتکب شده ای که دیگر کار از کار گذشته و آبرو و حیثیتت از دست رفته است. درست مثل من که سرم به سنگ زمانه خورد و به لحاظ روحی و روانی به هم ریختم. واقعیت این است که هرکس نا آ گاهانه و نشناخته و ندانسته وارد فضای مجازی بشود دیر یا زود باید منتظر یک ضربه یا شکست باشد.
 
 
مشکل من ازحدود ٢سال قبل آ غاز شد. در فضای مجازی با پسری دوست شدم. خیلی راحت و بی پروا به همدیگر ابراز عشق و علاقه می کردیم. خیال مادرم جمع بود که اهل رفیق بازی نیستم و پا از خانه بیرون نمی گذارم. البته پدرم به گوشه گیری ام حساس شده بود و می گفت چرا مدام سرت توی گوشی تلفنت است ولی مادرم حرفش را قطع می کرد و می گفت تنها دل خوشی بچه ام همین گوشی تلفن همراهش است و خیلی از دخترهای هم سن او دائما در کوچه و خیابان هستند. مادرم مدام به پدرم می گفت: به جای اینکه او را تحسین کنی که سر به راه است به او تندی می کنی. حمایت های مادرم، بهانه خوبی برای پنهان کاری دستم داده بود.
 
درسم که تمام شد برایم خواستگار آ مد که جواب منفی دادم. پدرم جوش می زد و می گفت چرا به این خواستگارت که پسر خوبی است و خانواده آ برومندی هم دارد جواب رد دادی؟ اعتراف می کنم عقلم ضایع شده بود و برای همین هم سرنوشتم را به بازی گرفته بودم. همان طور که گفتم ٢سال دل به وعده های سرخرمن پسر جوانی که در فضای مجازی با او آشنا شده بودم، خوش کردم. رابطه پنهانی ما به جای باریک رسیده بود و من با وعده ازدواج تسلیم خواسته های فرهاد شدم و این رابطه  ادامه داشت تااینکه یک روز ناگهان غیبش زد. فرهاد دیگر جواب تلفنم را هم نمی داد. تنها کسی که از وعده و وعیدهای ما برای ازدواج خبر داشت خواهرش بود. به او زنگ زدم که گفت برای برادرش مشکلی پیش آ مده است. مبهم حرف می زد و انگار چیزی را از من مخفی می کرد. ٢ماه دیگر هم صبر کردم اما هیچ خبری از او نشد. دوباره به خواهرش زنگ زدم و پیله اش شدم تا اینکه حقیقت را بر ملا کرد و گفت برادرش را به اتهام سرقت دستگیر کرده اند.او گفت پسری که من صد دل عاشقش شده بودم معتاد است و باید مدتی در زندان بماند تا آ دم شود. باور نمی کردم چه می شنوم. معمولا سخت به کسی اعتماد می کردم ولی فریب خورده بودم. خصوصی ترین حرف هایم را به کسی زده بودم که یک مجرم بوده است. دیگر نمی توانستم طاقت بیاورم برای همین دل را به دریا زدم و موضوع را به مادرم گفتم. دیگر نمی خواهم اسیر تلفن همراه باشم.

رکنا
برچسب ها: سمانه ، پسر پلید
نظر شما
نظراتی كه حاوی توهین و مغایر قوانین کشور باشد منتشر نمی شود
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
نام:
ایمیل:
* نظر:
عکس روز
خبر های روز