روزنو

به روز شده در: ۲۸ خرداد ۱۳۹۸ - ۲۳:۴۱
 20 ساله بودم که مادرم بر اثر بیماری از دنیا رفت. من که تنها دختر خانواده بودم به نوعی نازم خریدار داشت و پدر و برادرهایم برای من احترام و حرمت زیادی قائل بودند. بعد از گرفتن دیپلم به اولین خواستگاری که برایم آمد جواب مثبت دادم.
 
زندگی خوبی با بهروز داشتم، او یک همسر واقعی بود و در زندگی چیزی برای من کم نمی گذاشت. زن جوان در مرکز مشاوره نیروی انتظامی گفت: همه چیز به خوبی پیش می رفت تا این که شش ماه قبل در یک آرایشگاه زنانه با مرضیه آشنا شدم، او ظاهری فریبنده داشت؛ در همان اولین دیدار برای این که اعتماد مرا جلب کند شروع به تعریف کردن از زندگی خود کرد و طوری با من گرم گرفت که انگار چند سال است مرا می‌شناسد؛ بعد از اتمام کار با اصرار فراوان مرا با خودرویش به منزل رساند و هنگام خداحافظی شماره تلفن خود را به من داد و شماره مرا هم گرفت.
 
روز بعد نزدیک ظهر تماس گرفت و گفت می خواهد برای ناهار مزاحمم شود. کم کم رفت و آمدهای من و او زیاد شد، البته من هم از این رفت و آمدها بدم نمی آمد چون از تنهایی درآمده بودم، مدام با یکدیگر به تفریح مشغول بودیم، وضع به جایی رسیده بود که شبانه روز در خانه ما بود و آن قدر روی او تعصب پیدا کرده بودم که بارها در مقابل شوهرم ایستادم.
 
مرضیه، وقتی دید شوهرم مخالف حضور او در منزل است آن قدر در گوش من خواند تا بالاخره مرا نسبت به بهروز دلسرد و بدبین کرد، او هر روز مرا ترغیب به طلاق گرفتن می کرد، آن قدر پیش رفت تا این که بنای ناسازگاری گذاشتم و از او خواستم به طور توافقی از همدیگر جدا شویم.
 
هر چه شوهر و خانواده ام تلاش کردند تا مانع این کار شوند موفق نشدند چون من روی دنده لج افتاده بودم و طلاق می خواستم و بالاخره با اصرار فراوان بدون این که مهریه ای بگیرم از همسرم جدا شدم.
 
با پس اندازی که داشتم، خانه ای اجاره کردم و با مرضیه، زندگی جدید مجردی را شروع کردیم، چند وقتی هر چه داشتیم خرج کردیم و دیگر چیزی برای امرار معاش نداشتیم، اوضاع سختی بود تا این که در یک مهمانی Party به اصرار مرضیه در منزل یکی از دوستان سراغ جعبه طلاهای او رفتم و طلاهایش را برداشتم.
 
آن روز همراه مرضیه به یکی از مغازه های طلافروشی رفتیم تا طلاها را بفروشیم و پولش را خرج زندگی کنیم، مرد طلافروش نگاهی به طلاها انداخت و پرسید، فاکتور خرید هم دارید؟ با تمام اضطراب و دلهره ای که در دلم بود گفتم، طلاها از مادر خدابیامرزم است که به من ارث رسیده است، مرد طلافروش گفت: چند لحظه بنشینید تا قیمت دقیق امروز را بپرسم تا شما هم ضرر نکنید. ما هم بی خبر از همه جا مشغول نگاه کردن طلاهای مغازه بودیم که ناگهان ماموران پلیس Police وارد شدند و ما را دستگیر کردند.
 
تا آن روز نمی دانستم که مرضیه چه در پرونده دارد و آن جا متوجه شدم، دوستم که همه زندگی ام را به پایش ریختم و به خاطر او در مقابل شوهر و خانواده ام ایستادم و به خوشبختی ام پشت پا زدم یک مجرم سابقه دار است و چندین فقره سرقت، رابطه غیر اخلاقی و ... در پرونده دارد.
 
حالا از کرده خود پشیمانم که چرا به حرف های پدر پیرم که مدام مرا از همنشینی با این دوست منع می کرد گوش ندادم اما چه فایده که پشیمانی دیگر سودی ندارد و حالا به خاطر دوستی با این شیطان؛ زندگی، همسرم، خانواده ام و حتی آبرویم از دست رفت.


رکنا
برچسب ها: طلاق ، مهمانی مختلط
نظر شما
نظراتی كه حاوی توهین و مغایر قوانین کشور باشد منتشر نمی شود
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
نام:
ایمیل:
* نظر:
عکس روز
خبر های روز