روز نو

به روز شده در: ۲۹ مهر ۱۳۹۷ - ۲۳:۵۹
 رهگذر باید ‌عبور می‌کرد.سایه خستگی روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. نمی‌دانست چطور شد که تمام این مسائل پشت هم اتفاق افتاده بود. نمی‌دانست چطور شده بود که در محاصره این همه ناراحتی قرار گرفته بود.
 
بغضی بزرگ گلویش را می‌فشرد. باید می‌رفت. شاید تغییر مکان و فضا، تغییر موقعیت، تغییر هر چیزی کمی او را آرام می‌کرد. دلش می‌خواست روزها و شب‌هایش تغییر کنند. دلش می‌خواست یک نفس راحت بکشد.
تلفن همراهش را خاموش کرد و به خانه جنگلی خیره شد. چقدر دوست داشت خودش را پیدا کند.
در میان سکوت و آرامش هر روز که می‌گذشت آرام‌تر می‌شد. آنقدر که می‌خواست تمام آن رفتارها را فراموش کند. همه چیز با یک عشق و دوستی شروع شده بود. باورش نمی‌شد پشت آن نقاب زیبا چه کسی پنهان شده باشد. دوست نداشت به او فکر کند. ولی بزرگ‌ترین ضربه را به او زده بود.
ـ تو را دوست دارم. می‌خواهم در کنار هم خوشبخت باشیم. شوهرم مردی خائن بود. وقتی خیانت‌هایش برایم رو شد که تازه عروس بودم. با هزار امید و آرزو به خانه‌اش پا گذاشته بودم و در همین هزار آرزو بود که جز شکست و غصه چیزی عایدم نشد. نمی‌دانستم که آخر یکرنگی و عشق همین می‌شود. حالا پس از چند سال تو را دیده‌ام. دیده‌ام که می‌توانم به تو تکیه کنم. دوستت دارم. می‌خواهم کنار هم باشیم. مرد هم تنها بود. با خودش فکر کرده بود آدمی که طعم تنهایی را چشیده، تنهایی را بهتر می‌فهمد. شاید می‌توانست به او تکیه کند. شاید... کنار کلبه روی زمین نشسته بود و به فریادها و پرخاش‌های او انگار گوش می‌داد. برای یک لحظه احساس کرد قلبش پر از درد شده است. مرد پس از 10 روز به طرف جاده راه افتاد. احساس می‌کرد روزها را می‌شود به گونه‌ای دیگر دید و می‌شود گریخت. به جاده که رسید تلفن همراهش را روشن کرد. دیگر هیچ چیزی خم به ابرویش نمی‌آورد. با خودش فکر کرد تا خورشید و آسمان هست باید خوب زندگی کند. چه فرقی می‌کرد که آدمی که از کنارش گذشته بود تلخ‌ترین سیلی را به زندگی‌اش زده باشد. شاید در جاده زندگی آدم‌هایی را پیدا می‌کرد که با صداقت همراهش می‌شدند.
برچسب ها: تازه عروس ، شوهر خائن
نظر شما
نظراتی كه حاوی توهین و مغایر قوانین کشور باشد منتشر نمی شود
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
نام:
ایمیل:
* نظر:
عکس روز
خبر های روز