روز نو

به روز شده در: ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۷ - ۱۸:۲۰
کد خبر: ۳۱۷۷۱۳
تاریخ انتشار: ۰۹:۴۸ - ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷
 دختری به نام ملیکا داستانی عجیب دارد که در آن از بدترین روزها و شب های زندگی اش می گوید.
خوشحال، سرخوش و شاد با هم سن و سال های خود سرگرم بازی بودم. هیچ خاطره ای قشنگ تر از چند سال اول دوران کودکی خود ندارم، این ادامه داشت تا این که وقتی خواهرم به دنیا آمد با بیماری پدرم به یک باره همه چیز تغییر کرد. 

، مادرم توان تامین هزینه های درمان او را نداشت و مدام نگران آینده خود و فرزندانش بود آن قدر مشکلات زندگی او را تحت فشار قرار داده بود که مدام می گفت ما بدبختیم و از این زندگی خسته شده ام.
در خانه آرامش نداشتم و از بودن در کنار اعضای خانواده لذت نمی بردم، می خواستم مثل دوستانم شرایط خوبی را تجربه کنم اما نمی شد، وقتی وارد خانه می شدم و شرایط موجود را می دیدم به هم می ریختم و حس خفگی به من دست می داد. تازه وارد دوران نوجوانی شده بودم که پدرم از دنیا رفت.
تمایلی به درس و مدرسه نداشتم، بعد از تعطیلی مدرسه کارم این شده بود که به بازار Store بروم و خودم را به نوعی سرگرم کنم. با مادرم به دلیل مشکلاتی که داشت چندان رابطه عاطفی نداشتم و نیاز به هم صحبتی و کسی که با او درددل کنم را در بیرون از خانه جست وجو می کردم.
مدت زیادی نگذشت که بی خیال درس و مدرسه شدم و هر چه مادرم گفت درس بخوان، اهمیتی ندادم. مرتب با او سر همین موضوع درگیر بودم تا جایی که برای بیرون رفتنم سختگیری می کرد یا می گفت این کار را بکن، این کار را نکن. ذهنم کاملا به هم ریخته بود و هیچ احساس خوبی به زندگی نداشتم و آرامشم را از دست داده بودم فقط زمانی حس خوبی داشتم که بیرون از خانه بودم.
در جریان پرسه زنی در خیابان با پسری به نام شاهین آشنا شدم که چند سالی از من بزرگ تر بود. ملاقات های ما وقت نمی شناخت و حتی به مهمانی Party های شبانه هم می رفتم و کم کم معتاد Addicted شدم، هم به شاهین و هم به مواد مخدر. ارتباطم به حدی رسیده بود که وابستگی شدیدی به او پیدا کرده بودم و برخی شب ها را نیز با او سپری می کردم.
وابستگی ام به مواد مخدر Drugs آن قدر زیاد شده بود که برای تامین هزینه های آن به تمام خواسته های او تن می دادم، حتی دیگر برایم مهم نبود که کجا هستم و چه کاری انجام می دهم. هیچ اختیاری برای مهار خود نداشتم و برایم خوابیدن در کوچه، بیابان، باغ و... مهم نبود و با همین که نشئه شوم خود را راضی می کردم.
مدتی پیش بر حسب اتفاق در خیابان با یکی از دوستان صمیمی دوران مدرسه آشنا شدم و وقتی داستان زندگی ام را شنید بر خلاف تصورم دستم را گرفت تا بیشتر از این در باتلاق اعتیاد فرو نروم. او با کمک مادرم برای ترک دادن من اقدام کردند و حالا مدتی است در کمپ به انتظار روزهای بهتر زمان را می گذرانم، نمی دانم بعد ازاین چه خواهد شد.

ركنا
برچسب ها: مليكا ، نشئه
نظر شما
نظراتی كه حاوی توهین و مغایر قوانین کشور باشد منتشر نمی شود
لطفا از نوشتن نظرات خود به صورت حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید
نام:
ایمیل:
* نظر:
عکس روز
خبر های روز